آخرین امتحان رسید به این زودی؟ حیف شد من تازه میخواستم جدی بشم درس بخونم
دلم میخواد با یه نفر بشینم کلی حرف راجب دارک سولز و سکیرو بزنم ولی حیف
دیشب یه پشه عوضی و گنده اومده بود تو اتاقم . منم یه دونه ازین پشه کش الکتیریکیا که شبیه راکت تنیسن برداشتم اومدم بزنم جا خالی دادی زدم لامپو شیکوندم . الان یه لامپ با نور خیلی بد تو اتاقمه . حالم داره بهم میخوره
9 ماه درس دادن معلم<<<<< درس دادن رفیقت سی ثانیه مونده به امتحان
هویت رو هم قهوه ای دادم . البته فکر کنم اگه به خطم گیر ندن قبول بشم ولی این درس فشاره ده بشی . یک قدم دیگر به سربازی نزدیک شدم . شایدم به ریل و جلوی مترو
چرت و پرتایی که تو این کتاب هویت اجتماعی جا دادن رو توی چاه فاضلاب نمیتونی پیدا کنی . بعد فکر کن سر این رتبت جابجا بشه . البته دیگه به رتبه کنکور فکر هم نمیکنم . کلا دیگه به دانشگاه هم فکر نمیکنم . باید وسایلو جمع کنم برم برا سربازی. هعیییی
بارون شدید شد . منم رفتم پشت بوم قدم زدم . الان یه موش آبکشیدم که یخ زده و صد در صد سرما خورده اما خوشحاله
خانواده های ایرانی اینجورین که واسه تک تک کارای بچه هاشون تصمیم گیری میکنن ولی اگه بچه بگا بره گردن نمیگیرن . یادم باشه اینجوری نشم
همه میدونن که جین از جسی سوء استفاده میکرد تا پولش رو برداره . ولی همه دوست داشتن که جین و جسی باهم بمونن چون جسی رسما شکست .
امتحان زبان امروز خیلی بامزه بود . صد در صد میفتم . اومدم بیرون دیدم هیچکس بیرون نیست . اونجا فهمیدم که تازه امتحانمو چقدر ریدم . بهترین کلاس میگه 13 میشه اون وقت از من انتظار میره یه جور امتحان بدم که انگار نصف زندگیمو تو ناف لندن گذروندم . حالا جدا از لیسنینگ که هیچی نفهمیدم ولی نوشتم . بعد بد ترین بخشش اونجایی بود که باید مینوشتم کام . ولی یادم نمیومد اونی که منظورمه با U نوشته میشه یا O . نیم ساعت درگیر این بودم که آبروم نره
شب دراز است و پندار بیدار . البته وقتی فردا سر جلسه امتحان خوابم برد یاد میگیرم که زود بخوابم
دیروز دوستم دیر رسید به امتحان و با اینکه به احتمال 90 درصد بیست بود ریده شد تو نمرش . تازه با اسکیت برد هم اومده بود که زود برسه ولی انگار کل دنیا برای به فنا رفتنش برنامه ریزی کرده بود . بعد از امتحان با همون استایل خودش با همه دست داد و رفت ولی همه ناراحت بودیم براش . داداشش هم به امتحانش نرسید . واسه اونم ناراحت بود
اگر در فصل سیزدهم انجیل در هر آیه به جای کلمه نیکوکاری پول به کار میرفت آن فصل ها ده ها برابر بیشتر از قبل معنی می یافت
دختر کشیش
نمیدونم چرا همه از تایم کورونا بد میگن . اینکه کلی آدم فوت کردن خیلی بد بود ولی اینکه سه سال تونستیم راحت خونه باشیم و هرکاری خواستیم بکنیم کجاش بد بوده
وقتی خیابونای تهران خلوته ( فقط تو عید و صبح جمعه ) راه رفتن و گشتن توشون خوش میگذره
وقتی میرم شیرنی فروشی ناراحت میشم . چون معمولا یک یا دو نوع شیرنی و کیک میگن بگیرم ولی همه شیرنی ها و کیک های اونجا رو دلم میخواد . هعی میترسم بزرگ بشم و دیگه برام مهم نباشه این چیزا . گرچه همین الانشم باید آماده بشم برا پیدا کردن کار بعد کنکور
نمیدونم چرا ولی الان انقدر دلم سیبزمینی سرخ کرده میخواد که حاضرم آدم بکشم براش
تو مدرسه سه نوع آدم هست . محبوب ، نامحبوب و اونایی که هیچی نیستن. تو دبستان فکر میکردم محبوبم . تو راهنمایی فهمیدم دوستای زیادی ندارم . تو دبیرستان هیچی نبودم .
بعد امتحان رو صندلی نشستیم . اون سیگارشو میکشید منم بهش تکیه دادم . گفتم میشه بیای خودمونو بندازیم جلو مترو ؟ گفت نه هنوز چند تا سیگار دارم
اینجا هم یهو گرم شده . انگار خدا تازه یادش افتاد تابستون شده . هر روز حموم لازمم
انقدر بی حوصلم که میتونم برای هفت ماه فقط رو تختم بخوابم و به سقف خیره بشم . از خودم بدم میاد بخاطر اینکه هیچوقت به اندازه کافی کافی نیستم .
نمیداند که از کجا آمده . یادش نمی آید که چه کسی است و این موضوع باعث میشود به دیگران خیره شود . به چشم ها و دهان هایی که بی احساس تکان میخورند . جیغ میزند و دیگران او را نگاه میکنند اما نمی ایستند . همه جا خاکستری شده است . رنگ ها مرده اند . مردم سریع تر حرکت میکنند و حتی بعضی ها شروع به دویدن میکنند . چشم هایش را میبندد و دوباره جیغ میکشد اما اینبار حتی نگاهش هم نمیکنند . جیغ زدن هم عادی شد . پس دست هایش را دور گردن نحیف و باریکش حلقه میکند و با هرچه در توان دارد فشار میدهد . اینبار چند نفر برای چند لحظه کنارش می ایستند .بیشتر فشار میدهد . نبضش به او نهیب میزند که بس کند . بس نمیکند . حالا سرش تیر میکشد و چشم هایش درد میگیرند . دنیا برای لحظه ای حتی دیگر خاکستری هم نیست . فقط سیاه است و این با رنگ آبی چشم هایش تناقض دارد .سرش را به زمین میکوبد تا با خون خودش کمی صورتش را گرم کند . مرگ را حس میکرد که آغوشش را باز کرده . صورت جذاب و خط فک زیبایی داشت . برای مدتی به اون خیره شد . مرگ در کنار او زانو زد . دست هایش را جلو آورد و گونه های او را نوازش کرد . انگشتانش را از گردنش جدا کرد و آنها را بوسید .حالا رنگ خاکستری به دنیا برگشته بود . مرگ او را بلند کرد . دیگران رفته بودند و او زنده شده بود .در چشم های مرگ خودش را دید که حالا گریه میکرد . حالا فهمیده بود که چه کسی هست و فهمیده بود که چقدر دیر متوجه شده . مرگ ناپدید شد اما او گریه میکرد . نه برای خودش بلکه برای دیگران