امروز سه ساعت کلا کار کردم . دیشب نخوابیدم و حالم کل روز بد بود . چشمام میسوزه و نیم ساعت دیگه باید تو کلاس زبان حاضر باشم . زهرا امروز نبود و اتاق من خیلی سوت و کور بود . معمولا وقتی یکیمون نباشه اینجوریه .
دیدی از یادت رفتم و رفت و مرد
حالم خوب بود وقتی رفتی پس چی شد
من همش میفتم تو دردسر
دردا رو میریزم تو خودم
وقتی رفتی یه سری بزن تو به من
من همیشه گمم تو حس تو
نمیره یادم اون اسم تو
وقتی رفتم یه سری بزن تو به قلبم
DD از qazule و niki numb
به مشکلات این روزام بی خوابی هم اضافه کنید
الان احساس تنهایی میکنم و برعکس یک ماه اخیر از تنهایی میترسم. کاشکی یکیو داشتم که منو بفهمه و باهام بمونه
این بازیای آنلاین هم عجیبنا . یه دختره عاشق یه پسره شده بود که ما صداش میکنیم پلیر . بعد پلیر زن و بچه داره . دختره بهش میگه براش ویزا اوکی میکنه فقط بیاد پیشش با بچه هاش . ازونور پسره میگه بانو بیخیال ما شو جون مادرت . ما هم هیچ تماشا میکنیم .
ازونور بنی قلعه منو تو یه سرور دیگه به فنا داد که حتما براش جبران میکنم چون اون قلعه زمانی که بهش دادمش یه میل ارزش داشت .برم اسنک بخورم. یه ساعت و نیم تراپی داشتم عصری که حالمو بدتر کرد . بعدش بابا اومد خونه که عجیب بود . پدرام کادو تولد ( با تاخیر ) بهم اسمارت واچ داد . آرزو میکردم که ایر پاد بده ولی اینم خیلی خوبه . واقعا دیگه میخوام برم اسنک بخورم
چرت ترین جمله اینه که اگه بخوای میتونی انجامش بدی . اگه نتونی بخوای چی ؟ اگه به نخواستن عادت کرده باشی ؟ چرا مهربون بودن رو انتخاب کردم . اگه از اول روحیه تهاجمیم رو حفظ میکردم و به کسی نزدیک نمیشدم بهتر نبود ؟ من گم شدم و حتی نمیدونم که کجا گم شدم . نمیدونم وضعم چجوریه و نمیدونم هیچی نمیدونم . دارم یه آهنگ گوش میدم . توش میگه یادت نره زندگی . من تو رو میخوام آزاد، که غم هیچوقت سراغت نیاد . من اشک آرزو میکنم برات ،
آم چند تا آرتیست پیدا کردم تو ساوندکلاد که زیاد شناخته شده نیستن . آهنگاشون قشنگه
تو افسردگی شدید دو روزه که غرق شدم .حتی دلم نمیخواد از اتاقم تو محل کارم برم دستشویی .
ردیوهد اینجوریه که تو رو میشونه تو یه سالن تئاتر و خودتو نگاه میکنی داری رو استیج ، زندگیت رو بازی میکنی و از تنهایی خودت گریت میگیره
امروز فقط یه ساعت کار کردم /:
گیم خیلی خوبه نمیتونم ازش بگذرم . دلم میخواد ناپدید بشم . از خیلی چیزا گذشتم و دیگه بهشون فکر نمیکنم و این لذت بخشه . بهترین تجربه ها میتونن به بدترین خاطره ها تبدیل بشن . شایدم حسرت
فکر کنم چند هفته میشه که کلا تو بلاگفا هیچ وبی رو دنبال نمیکنم . حتی رو کارمم تمرکز ندارم . انگار عین چند ماه پیشم شدم فقط گیم . گیم واسه من سمه . چرا نمیتونم بدون استرس تایمو بگذرونم . امتحان ندارم هیچکاری ندارم ولی پاهام حتی یه ثانیه هم ثابت نمیشه و استرس دارم . روانشناس کسشر ترین چیزیه که میشه باهاش در ارتباط بود . سرم درد میکنه و یه جورایی دومین نخ سیگارم رو کشیدم و واسش حس بدی دارم . چون واقعا چیز چرتیه . خوابم میاد ولی ساعت سه و نیم شب ایونت داره گیم . چرا نمیتونم ازش بگذرم . باید بگذری باید پاک کنی همه اینا رو .
با زهرا قرار گذاشتیم که هفته دیگه بریم یه نمایشگاه . من خب دو دل بودم که شاید دوست پسرش مشکل داشته باشه و چه میدونم اینجور فکرا که خودش گفت اوکیه . ایلیا گفت بریم بیرون که کنسل کردم . تو بازی با یکی از دوستام دعوام شد چون جلوم زیاد فاز چس ناله گرفت . بلاکم که کرد تو بازی بهش اتک دادم و خب خوبی گیمای استراتژی اینه که میتونی هرچقدر خواستی به ضعیف ترا اتک بدی . منم که عقده قدرت دارم . کباب صبح درست کردم .
نمیتونم فکر کارمو از سرم بیرون بیارم . نمره امتحانای نهایی دوازدهم اومده ولی نمیرم ببینم که اینم باعث میشه استرس بگیرم . الان با بنی دارم گیم میزنم . شکمم اومده جلو و ورزش هم ندارم . موهامو هفته دیگه میخوام از ته بزنم رو مخمه . چرا اصن دارم مینویسم
یکی از دوستام رد داد . کل خونوادش و دوستاشو تو اینستا فحش داد و شروع کرد چرت پرت گفتن . عین دیوونه ها شده بود و دروغای چرت و پرت میگفت . امروز باهاش حرف زدیم . هنوزم همون حالته ولی بهتره . گوشیشو ازش گرفتن و یه نوکیا بهش دادن . تو خونش زندانیش کردن و کلا یا خوابه یا داره غذا میخوره . آم یکم عجیبه ولی انگار تمام مغزش ترکیده . سی ثانیه یه بار سیگار میکشه و حتی از مامانش قایم نمیکنه . امروز گذاشتن بیاد بیرون و حتی پیش ما هم انگار آرامش نداشت . ازون تایمی که پنیک کرده بود و ترکیده بود چند روز میگذره ولی هنوز عین اون موقع چرت و پرت میگفت . میگفت چند میلیارد داشته تو یه شرکت قرارداد میبسته . خب این حرف واقعا چرته . بهش دلداری دادیم و بغلش کردیم . حالش بهتر شد . آم این آدم یکی از باهوش ترین آدماییه که تو زندگیم دیدم و برام خیلی عجیبه که اینجوری شده . امیدوارم حالش خوب بشه . روانشناسی دوباره گرفتن براش ولی هیچوقت اینطوری نبود . شبیه بچه های کوچولو شده بود با قد صد و هشتاد و خورده ای .میخندید ولی معلوم بود داغونه .
دارم آهنگ دوست من از monus 1 رو گوش میدم . معمولا به راک ایرانی علاقه ندارم چون جالب نیستن . همین دیروز یه آهنگ گوش دادم که داشت فقط فحش میداد . فحش باحاله و بعضی موقع ها تنها وسیله برای تخلیه مغزه ولی گفتنش بصورت تکراری آدمو احمق نشون میده و اعصابم بعد از گوش دادنش خورد شد . بعدش رفتم دو سه تا از آهنگایی که بهتر بودن رو گوش دادم ولی همچنان انگار که میخوان یه سری موضوع بی ربط رو معنی دار کنن . من با این ارتباط برقرار نمیکنم .
امروز از صبح زود اومدم سر کار و تهران خلوتتتتت بود . خدایا کاشکی همیشه اینجوری باشه . دلم میخواد موتور سواری کنم اونم با سرعت زیاد . جوری که خطرناک باشه . میخوام ازراییل رو گوشه قلبم حس کنم . میخوام رها باشم و از همهههه فرار کنم . اینجوری ضعیف بنظر میام نه ؟ ولی ضعیف نیستم چون همچنان دارم ادامه میدم . ضعیف بنظر میام ولی نیستم .دلم میخواد برم تو یه ورزش اول بشم . این حس رو دارم که میتونم اینکارو کنم . فقط نیاز دارم تو فوتبال بهم یه توپ برسه تا دوباره پدرام پشماش بریزه از جرکتام . نیاز دارم که برگردم به 9 سالگیم وقتی تو کلاس فوتبال دو تا کاشته گل کردم و بابام وایساد و کلی تشویقم کرد . نیاز دارم که بابام تشویقم کنه و باعث افتخارش بشم . نیاز دارم که دوباره به پدرام لایی بزنم و گل بزنم تا بیاد و بخنده . نیاز دارم که پدرام بخنده . نیاز دارم که یه امتحان ریاضی بدم و 19/5 بشم مث کلاس هشتم و مامانم بهم افتخار کنه . من از تموم اونا گذشتم و حالا بابام حتی روز تولدم یادش نیست ، داداشم از دستم عصبانیه و مامانم چند بار بخاطرم گریه کرده . باید بهترین باشم تا دوباره اون حسا رو تجربه کنم ولی نمیتونم . نمیتونم و نمیتونم .
اینجا تنها جاییه که راحت میتونم ناله کنم . چند وقت پیش فهمیدم که چند نفر وبمو دنبال میکنن و خوشحال شدم . امیدوارد دیگه کسی اتحاد رو نبینه تا راحت بتونم ورژن ضعیف و ناراحتم رو اینجا بروز بدم . نیاز دارم دیده بشم و دیده نشم
بسه
چقدر الکلاسیکوی دیشب خوببب بود😭😭😭😭با دوستم شرط بسته بودم سر پیتزا . وقتی گل اولو خوردیم امیدمو از دست دادم چون من خیلی خیلی منفی بافم و گفتم که هی دیگه ولش باختیم . بعدش یامالا اونجوری گل زد و پنالتی و رافینیا . وایییی خیلی خوب بود . بهترین کادو تولدددد
آهان بعدش جشن تولدم رو تو محل کار گرفتیم دو روز پیش . من خب انتظارش رو داشتم و زیادم حالم خوب نبود برا همین اکثر عکسا جالب نشد . ولی خب ازشون ممنونم با تمام وجودم و همشون رو دوست دارم . کادو بهم دو تا لباس دادن
بابام که اصن یادش نیست تولدم بود . مامانم هم به دو تا تبریک و بغل راضی بود و منم همینقدر راضیم . حوصله یه جشن تولد دیگه ندارم .
کلاس زبان این ترم خوب بود . ولی انقدر حرف میزنن ریدن تو کلاس . فقط چرت و پرت میگن . کل مدت ساکتم
این روزای من هیچکدوم شبیه هم نیست ولی خوبم نیست. دیشب خوابم نبرد و الانم تاثثیرش رو روی بدنم میبینم.آم من اصلا از کم خوابیدن یا نخوابیدن خوشم نمیاد . راستش عاشق خوابای عمیقم و نخوابیدن باعث میشه کل روز مریض و گیج باشم با همه . باید برم نون بگیرم و بعد برم سر کار ولی چسبیدم به بالشتم و آرزو میکنم که روزم شروع نشه .
...
خب میخوام یکم توضیح بدم چیشد چون امروز آخرین امتحانم هم دادم.
سر حسابان من دو شب نخوابیدم و خوندم با اینکه مریض بودم . سوالا رو از حفظ جواب میدادم همه چی اوکی بود . قبل ازین که برم سر جلسه قهوه زیاد خوردم که اون باعث شد حالم بد بشه و خودم هم که استرسی هستم . سر جلسه تب و لرز کردم و همه چی بهم ریخت نمیتونستم درست فکر کنم و نمیتونستم حتی جملات رو کامل بخونم . حالا فکر کافئین هم داشت از دماغم میزد بیرون و تمام مغزم داشت متلاشی میشد . استرس هم که داشتم و وقتی دیدم نمیتونم سوالا رو جواب بدم حالم بدتر شد . مراقب برگه رو گرفت ازم و اومدم خونه و حمله عصبی یا همون پنیک بهم دست داد( نمیدونم چرا خوشم نمیاد بگم پنیک ) کلا روز گوهی بود و من بدشانس بودم . حالا نمیتونم برم دانشگاه و حسرتش باهام میمونه . دو روز پیش پدرام به مامانم میگفت برم سربازی برام بهتره . چه میدونم شاید درست میگن و من یکم مسئولیت پذیر شدم . پسری که مسئولیت پزیر نباشه و جرعت نداشته باشه منزجر کنندس . قانعشون کردم که برام روانشناس بگیرن و هی من حرفتو گوش دادم پس دیگه نگو حرفتو گوش نمیدم .
بوچی این راک رو واقعا دوست دارم بامزس . خیلی فان و گوگلیه 😂
من اینجا یه بعد دیگه ای از خودمم . همزمان ازین احساساتی که دارم بدم میاد و همزمان باهاش حال میکنم . چون خیلی شل و وله . فکر کن به دوستات بگی داداش مخلصم فدا بعد بیای اینجا از پنیک شدنت حرف بزنی . خیلی عجیبه یه جور دو گانگیه که نمیدونم باید بهش چه حسی داشته باشم . درمورد همه چیزایی که دور و اطراف بلاگفا هستن دقیقا همینجوریم . نمیدونم چه حسی راجبشون داشته باشم و نمیدونم باید در موردشون چیکار کنم .
میخوام ننویسم ولی این روح از وجودم خیلی زندس . نمیدونم باید چیکار کنم فعلا گاهی مینویسم .
مبی دوباره پیام داد و منو خوشحال کرد . با بنی اینروزا صبح تا شب چت میکنم . خیلی بی ادبه ولی منم همچین امام زاده نیستم . ۱۷ سالشه و شیراز زندگی میکنه . پسر قوییه باهم اوکییم .
موزیک این چند وقت خیلی گوش دادم و یه اسپیکر نقلی خوشگل هم دارم که به گوشی وصل میکنم و آهنگ گوش میدم . اصن بزار عکسشو بزارم نه ولش حوصله ندارم
دارم بوچی این راکو همونطور که گفتم ریواچ میکنم و خیلی فانه . بهم انگیزه میده دوباره گیتارمو ادامه بدم . میدم میدم . نه احتمالا پشیمون میشم ولیی خسته شدم ازین ضد نقیض بودن هی بشر یه گوهی بخور دیگه .بسه دوباره زد بالا
نمیتونم ازش بگذرم ولی مجبورم.
مجبورم ولی نمیتونم
زندگی همینه
دو ساعته پشت سیستم نشستم و به مانیتور زل زدم و نمیدونم چیکار کنم .نمیدونم چیکار میخوام بکنم . راستش دلم نمیخواد بیام سر کار . جلو بقیه خجالت میکشم و احساس کوچیکی میکنم . جلو کل دنیا احساس کوچیکی میکنم .
دیگه نمیخوام اینجا چیزی بنویسم . فردا باید برم پیش روانشناس و تقریبا امروز بدترین پندار بودم . تقریبا داشت به فیزیکی تبدیل میشد و ولش . دستام داره میلرزه . ازونجایی که بلد نیستم اینجا چجوری حرف بزنم میخوام دیگه کلا ننویسم تا نظر بقیه رو ازین بدتر نسبت به خودم نکنم . بیخیال
لحظه ای که با من زیادی جدی برخورد کنی دقیقا همون لحظه ایه که میرینم بهت . به هر حال مودی بودنم خوبیای خودشو داره . البته کار من از مودی بودن گذشته 😂
سیل اتفاقای بد دوباره شروع شد و منو داره با خودش میبره. تقریبا نسبت به همش بی حس شدم و دیگه برام مهم نیست . دوباره یه خبر بد و دوباره یه خبر بد . اوه من واقعا بگا رفتم
خب آم فکر کنم بخوام یکم اینجا حرف بزنم
دیروز مامانم بدجور مریض شده بود و نهار رو من باید درست میکردم . برنج خیس کردم و گذاشتم رو گاز .بعدش پیاز خورد کردم و با گوشت قاطی کردم که عین کباب بشه . بعد گذاشتم اونم رو گاز و هر پنج دقیقه یه بار با قاشق همش زدم تا موقعی که آب پیازش تموم بشه . بعد گوجه خورد کردم توش و بعد بیست دقیقه یا کمتر یا بیشتر رب ریختم . قاطی کردم و چیز خیلی خیلی خیلی خفنی شد . بهش میگم کباب پندار پز 🐧 این اولین غذایی بود که تمام مراحلش رو خودم رفتم و بخش رب و قاطی کردن رو خلاقیت خودم حساب کنید ( از گوشت لازانیا اسکی رفتم ولی بگذریم )
خلاصه که خودم مث چی مریض بودم ولی به روم نیاوردم و یواشکی قرص خوردم . چون مامان مریض بود و داداش هم رفته بود سر کار . بعد یکم ( خیلی کم ) درس خوندم و گیم زدم . ازونجایی که یه مرحله مهمی از زندگی که دانشگاهه رو نمیرم مجبورم که بیشتر کار کنم . بعد از امتحانا سعی میکنم مامانم رو راضی کنم که حتی خونه هم نیام ولی بعید میدونم . اونجا کاناپه ، گاز و یخچال و پتو هم داریم دیگه چی میخوایم برای زندگی ؟ تازه شومینه هم درست کردیم و یه فضای باحالی شده .
تو گیم با یه پسره که اسمش ساندیسه دوست شدم و یه دختر فیلیپینی هم هست که اسمش moon هست. با اونا بازی میکنم و خب چون تنها نیستم خوش میگذره . یه گیم تاکتیکال و اکشن خفن هم ریختم که گاهی بازی میکنم . امروز باید قرمه سبزی درست کنم و اینو دیگه واقعا به کمک مامان نیاز دارم . چون مراحل پختش رو نمیدونم و امیدوارم خوب دربیاد ( وی دیشب پیتزا واسه خودش درست کرد و گنددددد زد) حالم چطوره ؟ افتضاح ترین پندار ممکنم . هیچ حسی ندارم . هیچ حسی ندارم و پوچی خالصم . نه خوشحالم نه ناراحت . یکم خوابم میاد ولی این جزو عواطف حساب نمیشه . باید برم نون بگیرم و راستی کلاس زبان دیروز تقریبا نزدیک بود اون روی هوملندریم بالا بیاد . اینایی که سر کلاس شروع میکنن به خندیدن رو مخن
هرچی بلو لاک فصل دومش افتضاح بود قسمت آخرش خوب . خیلی خفن بود و من موهام سیخ شده بود . خب من یه حالتی دارم که تو فیلم انیمه یا هرچیزی که دارم میبینم میتونم غرق بشم و من تو بلولاک غرق شدم . خیلی خفن بود قسمت آخرش و بالاخره خوب انیمیت کردن . قسمتای قبلیش فرقی با پاور پوینتی که تو بچگی میساختم برا کلاس مدرسم نداشت . یه سری عکس متحرک که یکی داره پس زمینه حرف میزنه . خیلی خفن بود و البته میتونست بهتر هم بشه . فن مید های بلولاک از خود انیمش بهتره😂 و وای نمیتونم صبر کنم تا فصل بعدیش . بعد یادم افتاد که من یه زمانی همین موقع ها صبح های یکشنبه یا دو شنبه قبل ازین که برم امتحان بدم میشستم قسمت جدید اتک که اون موقع درحال پخش بود رو میدیدم . فکر کن پارت دوی فصل چهارم اتک با فصل دوی دیمن اسلیر تو یه فصل بودن و فاک شنبه ها دیمن و یکشنبه ها اتک . واقعا خیلی خفن بود اون ماه . الان بیشتر از همه منتظر چینساو من هستم که سینماییش بیاد . جوجوتسو هم که جای خود دارد وای خیلی خفن بود نمیتونم بهش فکر نکنم . ایساگی منم . خود خود منم
صبح رفتم دویدم . راستش خیلی زیاد دوییدم و الان پا درد دارم . تقریبا دو ساعت کل پارک لاله و بلوار کشاورز رو دور زدم و برگشتم و دوباره دور زدم . نیاز داشتم به بدنم فشار بیارم . اومدم خونه دوش گرفتم و گیم زدم تا الان با گوشی . دیروز پدرامو بردم دکتر و سرم بهش زدن تا حالش بهتر بشه. بعدش رفتم کلاس زبان و معلم جدیدمون خیلی گوگولیه . سنجاق سرش ستاره ایه و بامزس وسط درس دادنش حواسم پرت میشه. از قبلی درس دادنش ضعیف تره ولی صد برابر بهتره . قبلی خییلیییییییییی سلیطه بود . روز آخر تقریبا داشتیم به همدیگه فحش میدادیم و خدا رو شکر که نیفتادم . فقط دو نمره بالا تر از حداقل نمره قبولی بودم . مویی رد کردم . دارم حواسمو با هرچی که بتونم پرت میکنم ولی نمیتونم . هرکاری بگید میکنم تا فقط با خودم تنها نباشم . به بهانه های مختلف به دوستام پیام میدم و گیم میزنم . پدرام باعث میشه آخر تومور مغزی بگیرم زودتر برو سر کارت بکش از ما بیرون
دیشب سه بار از خواب بیدار شدم. پدرام سرما خورده و باید ببریمش دکتر . سرم بی نهایت درد میکنه و کاشکی مجبور نبودم برای بقیه امتحانا بخونم . اگه نخونده بودم ناراحت میشدم ولی نه انقدر . مشکل اینه که خوندم . من یه ماه واسه این امتحانای تخمی خوندم و ریدم . میدونم که خیلی از اتفاقایی که اون روز افتاد و باعث شد که بد بدم تقصیر من نبود ولی چرا خب . اه تمومش میکنم . دیگه گذشته و همینه که هست . دیگه فرقی نمیکنه .
راستش من یه دوست دارم که هیچکس راجبش نمیدونه . وقتی میگم هیچکس یعنی واقعا هیچکدوم از اعضای خانوادم یا دوستام نمیدونن . وقتی که حالم بد بود و داشتم زجه میزدم تنها کسی که به فکرم رسید باهاش حرف بزنم اون بود . زنگ زدم بهش و اون با آروم ترین لحنی که تاحالا تو زندگیم شنیدم منو آروم کرد . بعدشم پیشنهاد داد که برم بیرون یا برم محل کارم تا دورم پر آدم باشه .
بعدا کل چیزایی که سر امتحان و بعدش اتفاق افتاد رو توضیح میدم . باید برم واسه خونه خرید کنم . دیروز با کمک مامانم برنج حاضر کردم و بعدش رفتم جوجه کباب کباب کردم و کلییییی گیم زدم . بسه
بصورت عجیب غریبی نسبت به بدنم حساس شدم . بخاطر اینه که اصلا تو شرایط خوبی نیستم و کلا از همه عصبانیم . در عین حال دلم میخواد جلو همه زانو بزنم و بگم ببخشید.
داشتم ظرفا رو میشستم و تو فکر بودم . پدرام اومد طبق عادت دستشو گذاشت رو شونم . نمیدونم چی شد یهو ولی انگار خیلی عصبی شدم و برگشتم هولش دادم . بهش گفتم بهم دست نزن . خب من هیچوقت اینجوری رفتار نمیکردم اونم با برادرم ولی الان واقعا شرایط خوبی ندارم و همشون اینو میدونن برا همینه که بهم غر نمیزنن و باهام درگیر نمیشن . از همه بدتر رفتار بابامه وقتی بهش زنگ میزنم.
حوصله ندارم درس بخونم . دیگه چه فرقی داره که قبول بشم بقیه درسا رو یا نه یه دیپلم ردیم . دانشگاه نمیتونم برم وقتی همه میرن و حتی کارمم اگه پدرام نبود نداشتم . من چیم ؟ یکی میشه بگه دقیقا وجودم چه خاصیتی داره ؟ کسشرای تکرار نگید فقط بگید وجود داشتنم واسه اطرافیانم سودی داشته تا الان ؟
دوباره پنیک حمله عصبی یا هر کوفتی که هست بهم دست داد . نمیتونستم نفس بکشم فقط صورتمو به بالشت فشار میدادم و داد میزدم . گردنمو با ناخونام زخم کردم و داره خون میاد . قلبم داره تیر میکشه و چشمام میسوزه . کنترلی رو اشکم نداشتم . از گریه متنفرم . از همه آدمایی که اومدن تو زندگیم قول دادنکه میمونن و رفتن متنفرم . ترجیح میدادم هیچوقت باهاشون آشنا نمیشدم . از همه بیشتر از خودم متنفرم . همه چی بهم ریخت . همه برنامه هام دود شد . همه چیز ازهم پاشید . ۱۸ سالگیم با اختلاف بدترین سال زندگیم بود و ریدم تو ۱۹ که قراره ادامه این باشه . میخوام تنها بمیرم . میخوام خیلی تنها بمیرم . میخوام فقط بمیرم