My boring life

بای بای

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 16:30

فکر میکنم این آخرین پستم باشه برای اینجا یا حداقل برای یه مدت .
راستش نه با اینجا احساس آرامش میکنم نه چیزی فقط دلتنگی و پشیمونی بیشتر برام داره . بعد ماجرا هایی که گذشت واقعا نمیشه گفت من چه حسی دارم . نسبت به همه چی اینشکلیم و این اولین روزی نیست که اینجوریم . البته که واقعا هم اهمیتی نداره . چیزای مهمتری الان تو زندگیمه که باید سعی کنم اونا رو هندل کنم و فکر میکنم که وقتی به اون ایده ها کمالگرایی که راجب زندگیم دارم برسم شاید خیلی چیزا از درونم عوض شه . مخصوصا اینکه خودمم حس میکنم که هرچی میگذره دارم عوض میشم .
چیزایی که بهشون دلبستگی دارم وب یا گیم و دود نیست . آدمان . من آدمایی که میشناسم رو خیلی دوست دارم . ممکنه با نبود خیلیاشون کنار بیام راحت ولی همیشه بهشون فکر میکنم . به دوستاییم که دیگه باهاشون حرف نمیزنم یا به کسایی که دوست داشتم باهاشون بیشتر در ارتباط باشم .
و نمیدونم . شاید اشتباه کنم ولی خیلی وقته احساس خوبی نسبت به خودم ندارم . وقتی اینجوریی نباید انتظار داشته باشی دیگران باهات اوکی باشن . منم ندارم . برای همین تو شوخی کردنام کاملا بی اعتماد به نفس بودنم مشخصه . و به شخصه با اینکه همیشه منطقی اوضاع رو نگاه میکنم اما احساسی عمل میکنم . فکر کنم تو خانوادمون من از همه احساسی ترم . از همه تنبل ترم هستم ولی خب الان خیلی بهتر شدم تو این مورد . تقریبا واسه کارایی که بهم سپرده میشه دارم همه تلاشمو میکنم و تو خیلیاش نظر مثبتی هم میگیرم .
به هرحال خوب بود خوش گذشت . وب خوب بود . عسل خیلی خوب بود باید بهتر عمل میکردم . کاشکی بهتر عمل میکردم گرچه میدونم صرفا حرف زدن باهاش باعث میشه تو دلم بگم خدایااااا اون شیرین ترین و گوگولی ترین آدم دنیاس . فوتبال خوبه خوش میگذره . آکا شنونده خوبیه همیشه ازش ممنونم . دوستایی که مخصوصا تو دوره جنگ باهاشون صمیمی تر شدم واقعا باعث میشن این روزا خوب بگذره . امیدوارم همینجوری باقی بمونن .
. و واقعا امیدوارم خالخالی پخش شه . سینماییش فیلمنامشو میدونم یه نویسنده خوب داره مینویسه و صددرصد پخش میشه وقتی بسازیمش . ولی همین الفبا امیدوارم پخش شه حتما . پدرام هیچیییی نمیگه .
هعی امیدوارم به شما هم خوش بگذره اگه اینو میخونید .

pendar

غذا

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 13:26

حقیقت اسنپ فود اشتراک پروشو میکنه تو پاچت چه بخوای چه نخوای .
میریم کافه امشب با عرفان و دوست دخترش . بیخیال اون با سن بالاتر میگرده . حالا نه خیلی بالا عکسشو که نشون داد فکر کنم نهایت 26 یا 27 سالش باشه . یاد هولندر افتادم و سولدر بوی

pendar

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 11:35

تایلا واقعا خوشگله و خیلیم گوگولیه .

pendar

روزمرگی

چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 9:20

همت پیچیده رفته شمال . کارنم رفته . جفتشون تو ترافیک ساییده شدن ولی خب . عرفان خیلی داره اصرار میکنه بریم اوپارک ولی واقعا نمیدونم چی داره توش که یک و نیم پول بدم . دا ما پولامونو باید جمع کنیم .
صبح رفتم دوچرخه سواری ، نون گرفتم و اومدم خونه . صبحونه خوردم راه افتادم اومدم سر کار. یکم دفترو تمیز کردم . باید خیلی سفت یه روز کلا بچسبیم به تمیزکاری ولی هیچکس حوصله نداره . زکی فکر کردم دوباره برگشتم به تایم عوض شدن انرژیم و مودم تو هر 5 دقیقه . نه از دیروز تا الان که روی یه مودم . غجیب

pendar

روزمرگی

سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ 19:3

هعییی سارا رو رسوندم با موتور تا مترو خیلی عجله داشت . تو راه برگشت یکم نون خامه ای گرفتم برا دفتر . این واقعا حال داد چون دلم یه چیز شیرین میخواست . به پدرام گفتم بزار موتورتو من بخرم . تو برو یه موتور جدید بگیر . حالا سرش شلوغه بعدا به اینکارا میرسیم . فعلا از آهنگم و نون خامه ایم با چایی لذت میبرم

نور اتاق واقعا خوبه . دوربینم دیگه شارژ نداره

pendar

سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ 16:19

روز خسته کننده ایه . صبح با موتور سر داستان کارت و بانک و این چیزا رفتم گشتم یکم . ترافیک زیاد بود دو سه تا جا هم پلیس دیدم پیچیدم یه ور دیگه رفتم . ازونجایی که میگن گروگانگیری شده هم رد شدم ولی زیاد چیزی ندیدم . دو سه تا شعبه متفاوت رفتم تا یکیش کارمو راه انداخت .
حقیقتا بیکارم الان . خالخالی سر سیدنس 2.5 خوابیده یکم . هر ویدیو رو دو سه روز طول میده بسازه . سر همین امروز زیاد کار ندارم . با همون مدل قبلی زدم بقیه ویدیو ها رو که تا شب و فردا بتونم یکم کار کنم .
آه فقط دو ساعت مونده تا شیش ... خدا رو شکر که میتونم برم خونه . اگه مامانم خونه نباشه پیتزا یا هاتداگ میگیرم . جمعه هم سیبزمینی . من اگه بمیرم یا سر دیابت میمیرم یا سر چربی خون . وزنمم اضافه نمیشه متاسفه فقط به شکمم که جلو میاد اضافه میشه . ریزش مو هامم دو هفتس مث سگگگ زیاد شده . دارم یه بابای ایرانی میشم . هنوز خیلی زوده .
یه گیم سمپل تو انریل ساختم با چیز میزای آماده . خودم درواقع فقط دیزاین کردم و یکم بلوپیرینت ها رو ادیت کردم . صرفا واسه تمرین از روی بیکاری . یکمم تمرین عکاسی کردم و آموزش دیدم .
منتظرم شیش بشه زودتر برم خونه

pendar

روزمرگی

سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ 11:16

تمام تلاشمو میکنم کارم به بانک و اینجور جا ها نیفته . دهن آدمو سرویس میکنن .

pendar

سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ 7:51

من هر روز میرم دفتر و بعد ده ساعت برمیگردم خونه . تو دفتر یا کار میکنم یا صرفا وفتو میگذرونم .

حالا برام سوال شده

تا کی زندگیم اینجوری قراره پیش بره ؟ آینده قراره فرق کنه ؟

راستش خیلی وقته میلی ندارم دیگه . خیلی وقته . از ای آی خوشم نمیاد واسه همین با آنریل بیشتر وقت میگذرونم . و دارم به این فکر میکنم . من دقیقه قراره تا ده سال آینده چه گوهی بخورم .

هرچند میل نداشتن باعث نمیشم نرم سر کار . پول خوبیه و راحته .

و من نمیخوام به اون فکر کنم . به نظر فکر کردن بهش اشتباهه . اشتباهه باهاش حرف زدن وقتی کنترلی رو احساساتم ندارم و صرفا باید غصه و حرص بخورم . الان اونا رو ندارم ولی اونم دیگه باهاش نمیتونم حرف بزنم . درستش اینه فراموشش سکنم ؟ خوب میشد ولی اون زیادی خوبه و تاثیر میزاره روت . نمیدونم از احساسی که تجربه کردم راجبش متنفرم . ازینکه نمیتونمم فراموش کنم بیشتر متنفرم .

pendar

روزمرگی

دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ 19:37

آه از فوتبال اومدم . سه تیمه بازی کردیم . پای چپم خیلی اذیت میکرد کلا نمیتونستم راه برم یا درست پاس بدم . پدرام کلی شاکی شد . بعضی بازیا رو بردیم بعضیا رو باختیم . من بیشتر تو دفاع بودم و خیلیم بد بازی کردم . الان شل کردم جلو کولر . مانیتور نورش خیلیه .

pendar

دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ 14:45

دقیقا همون چرت و پرتایی که چند ماه پیش همت راجب اینکه بیخیال حرف زدن با اون بشم گفت رو به خودش تحویل میدم . فقط واسه اینکه بفهمه حرفاش چقدر چرت بوده . بچه مث چی داره تگری میزنه .

pendar
برچسب‌ها
کدهای وبلاگ