ازین که قضاوت بشم یا نصیحت بشم متنفرم . میدونم که بقیه خوبی منو میخوان و این از محبتشونه ولی من تحمل نصیحت های مامان بابا با داداشمو اصلا ندارم . کافیه یه حرف بزنن تا سریع گارد بگیرم . مثل قبل صبور نیستم و عصبی ترم . روابطم با آدما رو محدود کردم و فقط با یکی از دوستام تو بازی حرف میزنم البته نه راجب خودم .بعضی وقتا از تنهایی میترسم و بعضی وقتا مثل الان انقدر خودمو از بقیه دور میکنم که در روز شاید چند جمله هم با بقیه رد و بدل نمیکنم
بعضی موقع ها خواب بعضی چیزا و بعضی آدما رو میبینی و دلت میخواد از خواب بلند شی.بعضی موقع ها هم تمام تلاشت رو میکنی بیشتر خواب بمونی . بعضی موقع ها هم از ته دلت میگی کاشکی اون خوابا واقعی بودن
یه بخش بزرگی از وجودم هنوز مرگ مامانبزرگم رو قبول نکرده .یعنی خودم یکی از کسایی بودم که بدنشو از سردخونه تحویل گرفتن بعدم بردنش و تو قبر گذاشتن ولی هنوز انگار یه گوشه از مغزم نمیتونم بپذریم . فکر کنم خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بهش وابسته بودم . و هیچکسو مثل اون دوست نداشتم . مهم نیست .
خودمم چند وقت دیگه میرم پیشش
دیشب تا دیروقت بیدار بودم و داشتم گیم میزدم . شاید سه ساعت خوابیدم . ولی تو همین سه ساعت کلی خواب دیدم . اول خواب خاطرات بچگیم رو دیدم . تو زمین فوتبال بودم و دو تا کاشته گل کردم . تو هردو خوشحالی گل خودم رو انجام دادم. آروم راه رفتم به سمت زمین خودمون، سرم پایین بود . دستامو باز کردم تا هم تیمی هام بیان بقلم کنن. یه جورایی این شادی گل اون موقع بود. خوشحالی و ذوق بابام رو دیدم تو خواب که باعث شد تو واقعیت هم حس کنم خوشحالم .بعدش از حالت خاطره جدا شد . تو یه قطار تنها بودم . به بیرون نگاه میکردم . یه سری عروسک بودن که داشتن کنار قطار میدویدن و انگار میدونستم که هر کدوم نماد یع فیلم یا انیمه هستن . مثلا یادمه یکیشو نماد یور نیم بود . یه تایم گنده ای داشتم اونا رو تماشا میکردم . بعدش یه چیزایی راجبشون فهمیدم که یادم نیست . بعد دوباره به یه جا دیگه منتقل شدم که چند شب قبل هم خوابشو دیده بودم پس میدونستم داستان چیه . رو زمین بالشت گذاشته بودم و دراز کشیده بودم .یه دختره که انگار فامیلمون هم بود ( مثل دختر خاله یا دختر دایی یا همچین چیزایی) اومد کنارم لباساش رو درآورد و تو بغلم خوابید .یه جورایی دفعه قبل هم که خوابش رو دیدم اومده بود ولی من مثل این دفعه پسش زده بودم تا کاری نکنه .حس بدی داشتم ولی گذاشتم تو بغلم بمونه یه جورایی انگار دوست دختر یا همچین چیزی بود . یه سری سوال کردم ازش که تو واقعیت هم برام سوال شده بود و هنوز جواباش یادمه.استرس داشتم که کسی ما رو ببینه اینجوری چون انگار تو خوابم فامیلامون تو اتاق بغلی بودن . و بعد از خواب بیدار شدم . سر درد شدید دارم و یکم حس میکنم عصبیم . حوصله ندارم فیزیک بخونم ولی مجبورم . از مجبور بودن خوشم نمیاد .
امروز تو اون مدرسه ای که قرار بود امتحان بدیم چند تا از چرت ترین بچه های مدرسمون هم بودن که بر حسب اتفاق من با دو تاشون تو پانسیون مدرسه دوست شده بودم . اگه فحش ناموسایی که واسه شوخی به همدیگه میدادن رو حذف کنیم میشه گفت پیششون خیلی خندیدم . البته پبراهنم بو سیگار گرفت ( من نکشیدم ) که مجبور شدم موقع ورود مستقیم پیش مامانم نرم برای سلام . به بقل دستیم تقلب رسوندم که امیدوارم دوربینا به فاکم ندن . یه مراقب رو مخی هم جلوم نشسته بود که رو من زوم کرده بود . میشه گفت کل تایم داشتم مینوشتم ولی الان که اومدم بیرون مطمئن شدم که دو نمره رو سر حواس پرتی از دست دادم . شاید شیش سال پیش ابدا باور نمیکردم که واسه گرفتن دیپلم هم انقدر اذیت بشم .
میشه گفت به آهنگ شیک دت اس امینم بیشتر از آهنگای دیگه تو گوشیم علاقه دارم🐧
مامانم یه سرویس بشقاب و فنجون و ازین جور چیزاب چینی گرفته و یه جوری با ذوق داره نگاهشون میکنه انگار الماسن😂 من اینور از استرس دارم میمیرم و گیم میزنم چون فردا امتحان دارم . دو تا دنیای متفاوت
جدیدا خیلی خواب میبینم . اکثرش هم یا ترسناک و کابوسه یا غمناک . رو مخه چون خوابم سبکه و صبح همیشه خستم
شنبه احتمالا میرم آرایشگاه موهام رو مخمه . میخواستم بلند کنم تو تابستون ولی حوصله ندارم . چهار تا درسو تک ماده کردم و هنوز باید چهار تا امتحان دیگه بدم تا قبول بشم . حالم از خودم و دنیام بهم میخوره . واقعا روز عنی با شروع عنی بود . سوم همسایمون هم هست یک و نیم مسجد باید باشیم . حوصله ندارم .
حسی دارم . شاید مغزم را یک چای داغ کم رنگ و یک شکلات تلخ مغز دار آرام کند اما دلم پر از استرس های کودکانه و رگ هایم را گلبول های قرمز معیوبی پر کرده که حتی آن ها هم وظیفه خود را به درستی انجام نمیدهند . چشمانم در دو هفته اخیر بیشتر از سه سال اخیر خیس شدند و نقاشی هایم که کنار تمرین های حسابان میکشم غیر قابل فهم تر از آینده و افکارم شده اند . کاش یک ماهی بودم . تمام گذشته ام را زود زود زود فراموش میکردم و به زندگی ادامه میدادم . این که چه کسی هستم یا چه خانواده ای دارم و نمره های کارنامه ام چقدر قهوه ای رنگ بودند .
فقط چند صفحه تا تمام شدن دفتر وبلاگم فاصله مانده و حتی یک صفحه آن را وارد وب نکردم .فکر اینکه با پول پدر و مادرم باید دفتر جدید بگیرم خیلی چندش تر از حشرات زشت فاضلاب است . من قرار نبود اینگونه باشم
سال پیش همین موقع ها با گوشی بازی میکردم و حالا هم با گوشی بازی میکنم . هیچ چیز به جز رفتار و حسم نسبت به زندگی و آدم ها تغییر نکرده . هنوز هم یک بازنده با ادعای برنده بودن هستم . بزرگترین درسی که گرفتم این بود که به هرچیزی بیشتر بها بدهم آنرا زودتر ازدست میدهم
امروز هیچی درس نخوندم . صبح تنها بودم یکم بازی کردم ، کیک درست کردم و انیمه دیدم . دوستم قرار بود بیاد باهم کلاس بزاریم ولی انگار کار براش پیش اومد . نهار یکم از غذای دیشبم که مونده بود خوردم . برم یکم خرید بعدم بیام سوسیس درست کنم . چقدر بعضی روزا عن بودن و حالا افتادن رو دور تکراری بودن
دیروز تقریبا پنج شیش ساعت با دوستم کلاس داشتیم و دو ساعت هم با به دوست دبگم پابجی زدیم و آخر شب با اون بچه شطرنج پس میشه گفت دیشب یه جنازه بودم که تلاش میکرد بیشتر بیدار بمونه اما نتونست . هنوز هم خوابم میاد
امروز یکم نت های گیتارمو دوره کردم . ولی حوصله درس نداشتم . بااینحال صبح دو ساعت تمرین حسابان حل کردم و فقط مشتق مونده میدونم که هندسه هم باید حل کنم لعنتی حتی یادم نیست فردا چند شنبس . فصل سه د بویز رو تموم کردم و اعصابم خورد شد از بس الکی ادامش میدن . خوب بزارید همو پاره کنن تموم شه بره دیگه قیمه ها رو میریزد تو ماستا چرا ؟
کم کم به این فکر میکنم که دوست دختر دوستمو ترور کنم .
امروز با این بچه شطرنج بازی کردیم و پشمام از این حد لجبازی برای برنده شدن ریخته بود . ده دست بازی کردیم یه دست هم نبرد حتی آخرش فکر کنم گریش گرفت ولی بازم گفت فردا بازی کنیم . میدونم که آخرش اگه همینجوری ادامه بده دیگه نمیتونم ماتش کنم ولی واقعا تعجب میکنم چون خیلی کم همچین آدمایی دیدم . جای اون بودم دو دست اول خسته میشدم بیخیال میشدم
البته دست آخر رو گولش زدم تا تونستم برنده بشم و گرنه فقط یه حرکت تا مات شدن فاصله داشتم . فکر کنم برا همین گریه کرد . البته خیلی بد دهنه جدا اژ اون و با منم راحته پس از خجالتم درمیاد هر بار ولی دست آخر کلا سکوت کرد . خودش نمیدونه چقدر روم تاثیر میزاره حداقل یاد میگیرم زود تسلیم نشم . منم قبلا همین بودم حتی اگه میباختم باور داشتم که بهترینم . فقط یادم رفته اون حس چطوریه
یکی از چرت ترین کارایی که کردم این بود که انیمه دویل من کرای بیبی رو روی تلویزیون وقتی خانوادم خونه بودن پخش کردم . نمیدونستم اونجوریه و نزدیک بود به فاک برم .
خواب عجیبی دیدم دیشب البته داستانی بود ولی خیلی عجیب بود . تقریبا تو خواب چند بار نزدیک بود که کشته بشم و هر بارش یه ترس از مردن کل بدنمو میگرفت . یه بار تو استخر بودم و یه تمساح دنبالم بود یه بار دو نفرو دیدم که پخ پخ شده بودن و خوب کله نداشتن . یه بارم سوار موتور یه نفر بودم و التماس میکردم که ولم کنن برم و میخوام زنده بمونم و زندگی کنم اما اونا میخواستن منو هم پخ پخ کنن . میشه گفت کابوس بود . چند شبه که زیاد کابوس میبینم یا حداقل خواب بد بنابراین فکر کنم دیگه دارم عادت میکنم
این چند روز به صورت عجیبی داره نسبتا خوب میگذره . معلوم نیست چه توفانی در انتظارمه که الان آرامشش اینه . البته تازه یه توفان گذشت فکر کنم سر بعدی دیگه منو باد ببره
امروز نزدیک هشت ساعت درس خوندم . گیم هم زدم برا همین سرحال شدم . راستش هیچ اهمیتی نمیدم که نمره خوبی بدست نیارم یا حتی دیپلم رو هم نتونم بگیرم . اما آدمای دورم خیلی واسم تلاش کردن حیفه ناراحت بشم . کلا تلاشم واسه اینه که بقیه ناراحت نشن و خوب بهتر از هیچکاری نکردنه . اگه اونا خوشحال باشن من خوشحالم .
داداشم نزاشت که کلاس طراحی ثبت نام کنم بنابراین من خودم چند تا ویدیو از یوتیوب پیدا کردم تا یاد بگیرم . گیتارم هم همینطور البته یکی از سیماش پاره شده و اون یکی ها هم پوسیدن کلا باید عوض بشن فردا هم باید یه سر برم مدرسه .موهام باحال شده چون کوتاه نکردم . این شاید بهترین سایز واسه موهام باشه . ولی خوب میزارم بلند بشه
امروز فصل سه د بویز رو دیدم و همچنان تنها چیزی که باعث میشه بقیش رو ببینم هوملندره . وگرنه حالم بهم خورد از بس همه یا دارن میترکن یا تو همن . کلا یه کارکتر نرمال این سریال نداره . البته هوملندرم نرمال نیست ولی یکم بیشتر دوسش دارم .
امروز میشه گفت هیچ درسی نخوندم که باعث شد اون دوستم که بهم حسابان یاد میده شاکی بشه . پابجی زدم و همه دستا رو وین کردم که خوب حوصلم سر رفت . بعد رفتم سریال دیدم و بعدم آهنگ گوش دادم . کتاب خوندم . کتابایی که قبلا داشتم مثل کافکا در کرانه و هرگز نمیر . و راستی من کل کتابای ویچر رو به زبان اصلی دارم . البته قطعا هیچی ازش حالیم نمیشه چون امتحان زبان خردادم با دعا و مناجات قبول شدم ولی خوب حداقل بهتر از هیچیه . نیم ساعت هم رو پشت بوم طناب زدم که سرحال شدم . الانم که از حموم اومدمو اصن اوف😂
امروز زیاد حوصله درس خوندن نداشتم. دو سه ساعت تنهایی پابجی زدم( به دوستام پیام دادم ولی به چپشون نبود ) بعدش با یه دختر بچه پونزده ساله که هشت ماه پیش تو گیم دوست شدیم شطرنج بازی کردم . فکر کن به بهترین دوستات پیام بدی به چپشون نباشه ولی یه دختر بچه که هنوز دبیرستانش رو شروع نکرده( منو رنگ میکنه جا آبنبات چوبی میفروشه ) بشینی بازی کنی . البته امروز خونه بودم و خوب چون با هیچکس حرف نمیتونستم بزنم تقریبا دیگه حس تنهایی بهم دست داد. تنها بودن با حس تنهایی متفاوته . من عاشق اینم که خونه تنها باشم ولی اینکه احساس تنهایی کنم واقعا زجرآوره
این دو روز حالم نسبتا بهتر بود . البته حسم به زندگیم هیچ تغییری نکرده ولی بازم خوب بودم . استرس دارم شب درست نمیتونم بخوابم و جدیدا زیاد خواب میبینم راجب همه چیز . یه مدت اصلا خواب نمیدیدم و الان هر شب صد تا خواب میبینم . این باعث میشه خواب خوبی نداشته باشم و خسته باشم . با دوستم روزی ۵ یا ۶ ساعت داریم درس میخونیم . اگه میخواستم معلم بگیرم ورشکست میشدیم ولی اون فقط به هاردی که توش گیمام رو نگه میدارم راضی شد . لعنتی گیمی که من سه ماه طول کشید تموم کنم رو تو پنج روز تموم کرد . اون هم دیگه پیام نمیده و خوب دلم براش تنگ شده البته باید درک کنم . چون زیادم همه چی براش اوکی پیش نمیره .
بعد از تقریبا دو یا سه سال چند دست پابجی زدم که فهمیدم چقدر نوبم . البته وین هم گرفتم ولی تنها بودم زیاد انگیزه نداشتم . به یکی از دوستام پیام دادم که بیاد ولی حتی سین هم نکرده . بنابراین شاید بازم خودم تنها برم .