My boring life

سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ 22:7

امروز حدودا ساعت دوازده از خواب بیدار شدم . ساعت سه رفتم سر کار ولی حتی یه دقیقه هم کار نکردم . حتی یه دقیقه . کل تایم رو انیمه دیدم و کتاب خوندم و گیم زدم. دوباره گیم ریختم رو سیستم . نتونستم دووم بیارم . ساعت شیش بستنی خریدیم و نشستیم خوردیم . زهرا و ایمان و آریا ( که کوچیک ترین حرفاش رو مخ منه ) درباره این بحث کردن که چقدر آشنایی با آدمای جدید جذابه و چیز میز یاد آدم میره . منم گوش میدادم ولی یکم بحثشون زیاد طول کشید من رفتم تو دنیای ذهن خودم و از یه جایی به بعد رو دیگه نفهمیدم چی گفتن . وقتی حرف زدن با آدما از یه تایمی بیشتر طول بکشه دیگه نمیتونم رو حرفشون تمرکز کنم . حتی ممکنه باهاشون حرف بزنم ولی ذهنم واقعا اونجا نیست.

بعد برگشتم تو اتاقم و فصل یک بلو لاک رو ریواچ کردم . اگه دوست داشتم یه کارکتر انیمه ای باشم اون ایساگی بود . بعدش حدودا ساعت هشت و نیم راه افتادم به سمت خونه . سر دردم با بارون شسته شد . جذاب ترین تایم تهران وقتیه که بارون میاد . هندزفری گذاشتم و آهنگ پلی کردم . ایستگاه اتوبوس شلوغ بود و واقعا حوصله ملتو نداشتم پس پیاده راهو اومدم . سر راه سمبوسه خوردم ( نهار نخورده بودم ) و دقیقا وقتی رفتم تو فلافل فروشی که سمبوسه هم میداد هندزفریم خراب شد . ضد حال بدی بود . ولی بقیه راه رو بدون گوش دادن به موزیک تحمل کردم و الان رسیدم خونه . رعد و برق میزنه بیرون . گردنم شدیدن درد میکنه . یه دلیلش اینه که از صبح تا شب پشت کامپیوترم و یه دلیلش هم اینه که بالشتم واقعا بده . فردا باید هم درس بخونم هم کار کنم . پروژه گرفتم و این خودش خیلی خوشحال کنندس و امیدوارم زودتر بتونم حقوق بگیرم .کاشکی میتونستم برم دانشگاه . کاشکی انقدر خر نبودم که وقتمو با کسشر تلف کنم تا اینجوری بین دوستام کوچیک بشم . ولش دیگه گذشته . مثل چیزای دیگه . نباید بهش فکر کنم . نباید بهشون فکر کنم

pendar

دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ 22:35

نمیتونم عصبانی نباشم . حداقل ترجیح میدم که یه کسخول عصبانی باشم تا یه کسخول مهربون . این حس واقعی تری بهم میده

pendar

دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ 5:14

ریدم تو هر چی خواب کسشره

pendar

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ 18:40

معلم زبان جدیدم خیلی ترسناکه دلم میخواد فرار کنم

pendar

سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ 2:5

داره بارون میاد . اتاقم زیادی گرمه برای همین شوفاژ رو بستم . نمیخوام بخوابم . این ماه خرجم زیاد شد برای همین باشگاه ثبت نام نکردم. ماه دیگه شاید . فردا کلاس زبان دارم و جلسه اول رو هم نرفتم . ژه پروژه جدید اومد که واقعا دهنم سرویس قراره بشه. آخه من مگه چند هفتس شروع کردم که همچین چیزی رو باید بندازید گردنم . به نسخ بودن برای گیم هم عادت کردم . صدای جاروی رفتگر داره میاد . با ریتمش خوابم میگیره . ولی نمیخوام بخوابم

pendar

خب خیلی خری

یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ 0:17

اینکه یه حرفی میزنم و بعدش خلافش عمل میکنم خیلیی رو مخه . از همه بیشتر رو مخ خودمه . خب گوسفند چرا اینکارو میکنی وقتی خودتم بهش میگی کار بد

pendar

جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ 12:53

خب الان فهمیدم اذینم خراب از آب درومده بود . دهن سرویس با سه نفر همزمان بوده . البته خیلی وقته بلاکش کردم ولی بازم بعضی موقع ها تو جا های دیگه پیام میداد . رفیقش پیام داد گفت چجوریه داستان .

خوبه

pendar

جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ 12:16

تو ایستگاه اتوبوس منتظرم. یه پسر بچه خیلی خیلی خیلی کوشولو جلومه و خدایا خیلی نازه . موهاش شبیه مو های من نو بچگیه . خیلی ناز و گوگولیه و داره پفک میخوره . داداشش هم کنار مامانشون نشسته.

بچه ها خیلی خیلی خیلیییی جادویین

pendar

جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ 10:34

حس میکنم کلا دارم قابلیت حفظ کردن موزیکا رو از دست میدم

pendar

پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳ 23:41

حالم از مامان بابام و رابشون بهم میخوره و منم خسته تر از اونم که چرت و پرت گفتناشون پشت تلفن رو گوش کنم . انقدر خستم که میتونم بخوابم و دیگه بیدار نشم. پشتم درد میکنه از بس رو صندلی نشستم و واقعا از ته قلبم یه ماساژ نیاز دارم .

زهرا دوست پسرشو امروز آورده بود محل کار و پسره خیلی خفن بود . البته خوشگل نبود و موهاش کم پشت بود ولی بازم خیلی خوش اخلاق بود‌ . برونگرا بود و سرحال . چند تا فیلم کوتاه دیدیم و من باهاشون دعوا کردم سر اینکه یه رمان میتونه خیلی بهتر از یه فیلمنامه باشه . و حتی یه لحظه هم کوتاه نیومدم . خوابم میاد . امیدوارم خواب نبینم و یه خواب سنگین داشته باشم

pendar

سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ 16:47

کارا داره خیلی خوب پیش میره پدرامم راضیه . منم هی تمرین میکنم تا بهتر بشم البته چند بار سیستم کرش کرد ولی بازم داره خوب کارو راه میندازه . سیستم خیلی خوبیه خیلی خیلی خوبه. اسمش رو گذاشتم بی دندون . اسم کیس زهرا رو گذاشتیم توربو . سیستم قبلی من تورنادو بود. اینکه رو بعضی چیزا اسم بزارم رو دوست دارم

pendar

این بیرون

سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ 11:1

این بیرون دیوونه بودن راحت تر از سالم بودنه

pendar

سهراب

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ 14:31

بین شاعرا فکر کنم فقط با شعرای سهراب سپهری میتونم گریه کنم

pendar

شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ 23:30

شاید شهر نو رو جمع کرده باشن ولی دانشگاه آزاد جاشو گرفته . از کوچه پس کوچه های نزدیک دانشگاه هم که رد شی بو گل ساده ترین چیزیه به مشام میرسه . برگردم مدرسه سنگین تره

pendar

اوهوم

سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ 22:35

الان تقریبا یه سه هفتس که گیم نزدم و امشب نسخیش زده بالا. حتی رو گوشیم هم گیم نریختم . یه جورایی گیم واسه من سمه . چون بیش از حد وقتمو باهاش میگذرونم و الان واقعا سخته که جلو خودمو بگیم . موزیک گوش دادم و طراحی کردم . یه کم تو دفتر نوشتم و البته کلاس زبان هم خوش گذشت. یکی از همکارام شدید رو مخمه ولی مهم نیست . الان فقط دارم اینجا مینویسم که وقت بگذره و برم بخوابم تا گیم نزنم . حتی یه دقیقه . هورمونامم لول آپ شدن سو واقعا باید اینجا بنویسم تا وقت بگذره و بخوابم تا به عادتای قبلی برنگردم . ورزشم هم ثبت نام کردم البته به پولش نمی ارزه و البته لباس هایی که سفارش داده بودم اومد . فکر کنم تیشرتا همه اوکی بود ولی کفشو تست نکردم . با زهرا کلی بحث سینمایی کردیم و البته که اون با سواد تره ولی منم سعی میکردم که پا به پاش حرف بزنم . از پله ها افتادم پایین و نمیدونم چیشد که عضله پام گرفته و مث تیر خورده ها راه میرم . امروز کلی طراحی کردیم و زهرا از تجربه های گل کشیدن و قرص فلانش گفت که باحال بود . میل عجیبی نسبت به کارای بد دارم با اینکه میدونم جرعت انجامشون رو ندارم . احتمالا امشب توبه میشکنم . پس فکر نکنم گذروندن وقت تو اینجا فایده ای داشته باشه . چند نا ثبت موقت دیگه مینویسم و میرم تا ببینم چی میشه

pendar

اوهوم

دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ 14:9

مردم تغییر میکنن . همیشه عوض میشن . همه چیز عوض میشه . روابط و سلیقه ها ، حرف زدن و تیپشون و این خیلی چرته . میدونم که چیز عجیبی نیست ولی چرته . خودمم خیلی عوض شدم . نمیشه همه چیز خوب بمونه؟ چیز خیلی زیادیه؟؟؟ مهم نیست دیگه . عادت میکنیم . مثل همیشه .

pendar

برگشتم به حالت نرمال

یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ 18:47

دوباره روزا عین هم شدن . ازین موضوع واقعا خوشحالم . حوصله اتفاق جدید رو ندارم . حداقل برا یه مدت

pendar

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ 4:56

پشمام صدا انفجار داره میاد

pendar

اوهوم

جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ 14:17

هیچوقت فن تعصبی نبودم . البته درستش اینه که هیچ وقت فن هیچ گروه یا شخصی نبودم . یه سری چیزا رو دوست دارم ولی دنبال کننده و طرفدار خوبی به حساب نمیام . واقعا چیزایی که ارزش دل بستن رو دارن خیلی کمن . بنظرم اون مقداری که از خوابت کم میکنی تا با یه چیزی وقت بگذرونی نشون میده که چقدر به اون علاقه داری . مثلا اگه تیم مورد علاقت مسابقه داره نصف شب و تو نمیخوابی یعنی خیلی اونو دوست داری و خب من زیاد این حسو تو زندگیم تجربه نکردم . فکر کنم فقط خانوادم اونقدر ارزش داشته باشن که واسشون از خوابم بزنم الان . هیچ آدم و هیچ چیزی ارزشش رو نداره . اینو مطمئنم

pendar

خیلی خوشگل بود

پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ 21:54

بعد از کلاس زبان هوا تاریک شده بود . بارون نم نم میومد . و انگار همه چی عین یه فیلم شده بود . موزیک گوش میدادم و دستم هات چاکلت بود ( همیشه بعد کلاس زبان هات چاکلت میگیرم ) و لعنتی آهنگ raindrops از shamerain همه چی رو متفاوت خوشگل کرده بود . شهر شلوغ بود . مردم از کنارم رد میشدن . همه چی قشنگ بود . و هنوزم داره بارون میاد و من اینجوریم که منو این همه خوشبختی محاله . فردا حتما روز بدیه که امروز روز خوبی بود . زهرا ( هم اتاقیم تو محل کار ) فیلمای خیلی باحالی معرفی کرد . بین کارمون طراحی تمرین میکنیم . اون خلاق تره ولی من بهتر طراحی میکنم و زود یاد میگیرم . به آدمای خلاق حسودیم میشه . ذهن من تک بعدیه بیشتر . خانوم عبداللهی هم عالیه . گاهی اسفند هم دود میکنه تو محل کار با اینکه اعتقادی نداره ولی چون شوخ طبعه ازین موضوع واسه شوخی کردن استفاده میکنه . ولی امان از مردامون ( به جز پدرام ) ایمان و من و آریا کاشکی یه جا نباشیم . آریا حداقل با من یه جا نباشه چون واقعا تحملش سخته . خیلی رو مخمه . البته یه بار بهش پریدم جوری که یه هفته قهر کرد . البته من زیادی عصبی شدم . وسط حرف زهرا و خانوم عبداللهی در گوشم یه حرف بدی زد به شوخی و من یه لحظه عجیب بهم ریختم . یعنی همچین حرفی رو اگه با دوستات باشی اوکیه ولی اون که دوست نیست . امروز هم چند بار نزدیک بود به حدم برسم . حوصله چص کردن ملتو ندارم. ولی خب در کل خیلی روز خوبی بود . شنبه هم لباسای جدیدم میرسه . کنجکاوم ببینمشون . فرایند خرید حوصله سربره ولی وقتی جنس دستم میرسه واقعا خوشحال میشم

pendar

بازم اتوبوس

پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳ 19:26

تو اتوبوس زنا سر هم جیغ میزنن و بعضی موقع ها خیلی رو مخ میرن و بعضی موقع ها خیلی خنده داره . البته مردا هم دعوا میکنن ولی خیلی خیلی کمتر. اینجور موقع ها هندزفری میزارم تو گوشم تا صدای رو مخشون رو تو مسیر نشنوم . معمولا شب خسته تر از اونم که بخوام نویزای توی مسیرو تحمل کنم .

pendar

خب

چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳ 11:6

به بدترین تایم هر سال رسیدم .تایم خرید لباس .تو این مورد من واقعا آدم خوبی نیستم . مخصوصا تو خرید کفش . واقعا نوب سگم . البته حوصله خرید هم هیچوقت ندارم . خدایی خیلی چرته

pendar

کار

سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ 22:10

امروز اولین پروژه خودمو فرستادم و پدرام هم خیلی راضی بود . به زهرا هم داره یاد میگیره . چند روز پیش فیلمنامش تو جشنواره نامزد شده بود و گله ای رفتیم اونجا . و تقریبا پشیمون شدم که رفتم رشته هنر . قبلا زیاد اهمیت نمیدادم و میگفتم هر کسی سلیقه و تین خودشو داره ولی الان گارد بیشتری نسبت به همه دارم . قبلا به مردم نگاه نمیکردم .

دلم میخواد کلا خونه نیام و سر کار بمونم . اتاق و سیستمم رو خیلی دوست دارم . گیمام رو چند هفتس پاک کردم و الان نسخ یه ربع گیمم . حتی شطرنج . حس میکنم هر روز دارم سفت و سخت تر میشم .

pendar

ایستگاه اتوبوس

سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ 18:50

ایستگاه اتوبوس وقتی شلوغه جای جذابیه . زنا جیغ میزنن و باهم دعوا میکنن. مردا ساکتن یا به زنا میخندن . و الان من یک ساعته که تو ایستگاه منتظر یه اتبوبوس خلوتم درحالی که کلاس زبانم دیر شده . موزیک گوش میدم . شاید اتوبوس بعدی خلوت باشه

pendar
برچسب‌ها
کدهای وبلاگ