My boring life

کشمکش

جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ 17:40

حس میکنم دارم هی بزرگتر میشم . ازین موضوع خوشم نمیاد. دوست دارم همون بچه کوچیک بمونیم . تو بزرگ شدن چیز جذابی نیست که بخوام جذبش بشم . یعنی اوکی کار میکنم پول درمیارم و پولمو صرف خانواده میکنم این اوکیه . ولی اینکه روح شاد بچگیم جای خودشو به یه آدم سفت و سخت بده رو دوست ندارم و حداقل ترجیح میدم بعضی جا ها یه بچه کوچولو بمونم . نیازی ندارم که تو اینجا یه مرد سرسخت که داره واسه زندگیش بدو بدو میکنه به نظر بیام . نمیخوام تو ارتباطم با اینجا یا کسایی که یه بچه کوچولو جلوشون هستم دانشگاه و کار رو یه موضوع سخت و مهم جلوه بدم یا از دعوا هام در طول روز به اونا بگم . من نمیخوام بخشی از وجودم بزرگ شه . نیازی بهش ندارم . تو بزرگ شدن هیچ چیز جذابی نیست

pendar

دیشب

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ 8:21

دیروز ساعت پنج عصر رفتم سر کار و تقریبا ساعت هفت بود که یهو هم اتاقیم زهرا از خوشحالی جیغ زد ( ریدم تو خودم ) و بعد گفتش که فیلمنامه ای که نوشته بود توی جشنواره کاندید شده . و تقریبا برای بیست دقیقه تمام بگایی هایی که داشتم و دارم رو فراموش کردم . همه همکارام دور هم جمع شدیم و خوشحالی کردیم . امروز من باز تا ظهر باید بدو بدو کنم برم مدارک معافیت تحصیلی رو جور کنم( ریدم تو سربازی و ساختار عن کشورم) بعدش برم پیش اونا تا جشن بگیریم و فیلم ببینیم . دیشب تا ساعت دو نصف شب داشتم کار میکردم . موقع برگشت رو موتور داداشم یخ زدم چون لباس گرم نداشتم و راستییی . ماه خیلی ماه بود😭 خیلی خوشگل بود خیلی بی نظیر. و ویو پنجره ما دقیقا رو به اون بود . چراغا رو خاموش کردم تا بهتر ببینم و لعنتی بی نظیر بود . اگه خدایی وجود داره لطفا بگه چجوری انقدر خوشگل ماهو آفریده . شب خیلی کم خوابیدم . الان خمارم ولی دیگه باید برم

pendar

maybe

چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ 23:32

maybe i'm
maybe i'm
maybe i'm
maybe i'm the problem

pendar

روز گوه

چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ 17:21

امروز صبح رفتم مدرسه تا کمکم کنن که چیکار باید بکنم . ساعت سه رفتم مدرسه بزرگسالان تا بتونم ثبت نام کنم و نامه بگیرم که برم معافیت تحصیلی بگیرم . یه اتاق خیلی کوچیک و خیلی خیلی شلوغ بود . کلا دو نفر داشتن کار یه کوه آدمو راه مینداختن . بوی عرق و بوی بد دماغ آدمو میسوزوند . حدود یک ساعت طول کشید تا نوبت من بشه . تو یه بسته شیش تا عکس به طرف دادم و گم کرد . یه لحظه عصبانی شدم و سر طرف داد زدم . نمیدونم چم شده بود . حالم بد بود و داشتم مثل آبشار نیاگارا عرق میریختم . یارو قهر کرد و یک ساعت بعدی مشغول گوه خوردم غلط کردم شدم . حالا تو راه محل کارم هستم . خستم . سرم درد میکنه و استرس همه چی رو دارم . امیدوارم درست بشه . امیدوارم درست بشه ولی مگه درست میشه. همه چی فقط خراب میشه و بگا میره

pendar

عجیبه

چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ 10:12

تا دو ماه پیش واسه غذا خوردنم از اتاقم بیرون نمیرفتم . الان از هفت صبح بیرونم تا ۹ شب

pendar

بغل

سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ 16:58

دلم بغل میخواد😭

pendar

سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ 16:52

دارم به موزیک گوش میدم . سرم درد میکنه . کاشکی میتونستم بخوابم. خوابم میاد. دلم میخواد تا ابد محو بشم .دلم میخواد از قوانین این دنیا فرار کنم . این موضوع که هیچی برام مهم نیستو عوض کنم و یه آدم خفن بشم . ولی الان حتی خفن شدن هم موضوع بزرگی بنظر نمیاد . من داغون تر از اونم که بتونم خفن باشم . این حس متنفر بودن از خودمو تقریبا ازبین بردم ولی بی تفاوتی و فرار از سختی ها هنوز داخلم جریان داره . بخشی از گردش خونمه . ارتباط داشتن با مردم ترسناک نیست. حوصله سر بره. چقدر دارم از یه موضوع میپرم به یه موضوع دیگه . ذهنم شلوغه . نمیتونم تمرکز کنم . میدونم که این تایم هم میگذره . همه چی میگذره . همه چی عوض میشه. آدما عوض میشن . منم شاید عوض بشم . باید بخوابم . باید بخوابم

pendar

سخت تر از کنکور

سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ 12:9

سخت تر از کنکور ثبت نام دانشگاهه . دانشگاهش رو روی کوه ساختن د آخه بی فانوسا زده تهران مرکز این چرا هر جایی هست جز مرکز ( واحد تهران جنوبش وسط شهره ) ساعت هفت صبح رفتم واسه ثبت نام الان دوازدهه. لعنتی کلی غر دارم که بزنم ولی غر زیاد رو مخه . یه برگه دادن به ما که این چیزا رو باید وایه ثبت نام داشته باشیم. اونجا فهمیدیم که عهههه نصف چیزایی که باید می‌داشتیم رو نمیدونستیم . فوتو کپی دانشگاه هم که به به یه صفی داشت انگارکه قرمه سبزی نذری میدادن . چهل متر صف . تا سیصد کیلومتری دانشگاه هم هیچ عنی نبود که بخوایم پرینت بگیریم .خیلی رو مخ بود فردا باز باید صبح زود بریم

pendar

اوهوم

دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ 1:21

نمیدونم قبل از کنکور بیشتر استرس کشیدم یا بعدش. فردا میریم واسه ثبت نام تو دانشگاه که امیدوارم انجام بشه فاک من هنوز دیپلم ندارم . خیلی وضعیت شخمیهه.

دیروز بهم حمله عصبی پنیک یا همچین چیزایی دست داد . تند تند نفس میکشیدم و نمیتونستم حرف بزنم به پوست گردنم چنگ میزدم و زخمیش کردم تا جایی که خون اومد. خیلی وضعیت بدی بود . مامانم تقریباً گریه داشت میکرد و پشمای داداشم ریخته بود . بعدش رفتم سر کار اونجا بهتر شدم ولی تا شب استرس داشتم . امروز رفتم آموزش پرورش و چند تا سوال پرسیدم . فردا باید برم ثبت نام دانشگاه. خدایا این چه عذابیه . میدونستم که دلم برای چند ماه قبل تنگ میشه ولی نه انقدر . انگار که کلا یه آدم دیگه شدم . بی احساس تر و خسته تر . هیجانی ندارم . از تنهایی نمیترسم و فکر خودکشی ندارم. انگار که مردونه تر شدم . ازین موضوع خوشم نمیاد ولی کلا از خانوما دوری میکنم . حتی با اینکه هم اتاقیم تو محل کار یه دختره تمام تلاشمو میکنم که حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزنم . دلم برای عسل تنگ شده . دوست داشتم باهاش حرف بزنم . دیشب تقریباً براش یه پیام نوشتم ولی نفرستادمو پاک کردم . میدونم که من یه دغدغه منفی میشم براش و برای همین نمیتونم خودمو راضی کنم که دوباره باهاش حرف بزنم .

تمام گیمای سیستم و گوشی رو پاک کردم . کلاس زبانم رو یادم رفت برم .آنریل خیلی جلو رفتم ولی هنوز از برنامه عقبم .کلی کار میریزه رو سرم تا یه ماه دیگه . باورش سخته که یه ماه پیش خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم و الان از هفت صبح تا یازده شب بیرونم .دلم برا اون موقع تنگ شده . خیلی تنگ . دوباره فکرام انگار صداشون زیاد شده. باعث میشن سر درد بگیرم

pendar

یه روز خوبه یه روز افتضاح

شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ 15:52

اگه چند روز خوب گذشت حتما یه اتفاق بد در انتظاره . هر بار این بد تر میشه . کم کم دیگه همه جا خاکستری شده . من کوررنگی ندارم ولی دیگه نمیتونم رنگای دنیا رو تشخیص بدم . همشون عین همن . همه آدما هم عین همن . اینجا شده انبار چس ناله های من . مغزم شلوغه . یه دیوونه که حتی خودشو نمیتونه تو آینه ببینه . آدما وقتی واقعا بشناسنش ازش دور میشن . تنها سوالی که از خودم میپرسم اینه که بیست سالگی رو میبینی یا نه . خوشحالم که اون دیگه اینجا رو نمیبینه. شایدم نیستم

pendar

یه روز خوبه یه روز افتضاح

شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ 15:21

اگه چند روز خوب گذشت حتما یه اتفاق بد در انتظاره . هر بار این بد تر میشه . کم کم دیگه همه جا خاکستری شده . من کوررنگی ندارم ولی دیگه نمیتونم رنگای دنیا رو تشخیص بدم . همشون عین همن . همه آدما هم عین همن . اینجا شده انبار چس ناله های من . مغزم شلوغه . یه دیوونه که حتی خودشو نمیتونه تو آینه ببینه . آدما وقتی واقعا بشناسنش ازش دور میشن . تنها سوالی که از خودم میپرسم اینه که بیست سالگی رو میبینی یا نه . خوشحالم که اون دیگه اینجا رو نمیبینه. شایدم نیستم

pendar

انتخاب رشته

جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ 23:18

رشته هام کاملا برخلاف انتظارم باحال شد. واقعا باحال شد. البته ازونجایی که رتبم ریده عالی نیست ولی بازم خیلی خوبه . معماری آزاد تهران جنوب . ادبیات نمایشی آزاد تهران مرکز و مرمت آثار تاریخی دانشگاه هنر پارس . احتمالا ادبیات نمایشی میرم ولی بازم خیلی خوبه

pendar

کلاس زبان چرت

پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳ 19:56

کلاس زبانم واقعا حوصله سربره . انگار که برگشتم به دوران مدرسه . اون گوشه یه سریا میخندن که خیلی رو مخه . تو مدرسه همیشه زنگای زبان رو میخوابیدم . بعید نیست اینجا هم بخوابم

pendar

روزای خوب

پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳ 18:24

ازین که برنامم بهم بریزه متنفرم و این روزا رفتارم تهاجمی تر شده . یعنی جواب حرفای بقیه رو میدم وقتی باید ساکت بشم یا مثلاً رفتارای کوچیک بقیه بیشتر حساسم میکنه . ولی بصورت کلی راضیم ازین روزا . خونه نیستم که غر های مامانم رو بشنوم . تو اتاقم با همکارم میشینم و نکته اینه که هر دو بیکاریم . بخاطر همین فیلم میبینم و گیم میزنم ( مثل هشتاد درصد دخترا گیمیر نیست ) . فیلما رو تحلیل میکنیم . اون رشته سینما خونده و طبیعتا یه چیزایی رو میفهمه که من نمیفهمم . ولی خودشو هم سطح من نشون میده و زیاد با اطلاعات دادن های خودش پز نمیده برا همین حرف زدن باهاش راحته.

قرار بود سیستم جدیدم که باید باهاش کار کنم بیاد امروز ولی نیومد برا همین نیو گیم پلاس دارک سولز یک رو شروع کردم و تا وسطاش رفتم . عاشق دنیای دارک سولزم . بی نظیره و دوست دارم بلاد بورن و الدن رینگ هم بازی کنم ولی بعید میدونم رو سیستم جدید گیم بریزم . شاید بعدا . از ماه دیگه حقوق هم میگیرم و برا همین خوشحالم . الیته یه هفته بکوب باید بشینم تو آنریل پروژه بسازم و کار کنم که پدرم در میاد .

در کل بد نمیگذره . فقط میگذره

pendar

یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ 18:36

کلاس زبان خسته کنندس

pendar

جای جدید

یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳ 17:36

منتقل شدن به اینجا خیلی خیلی سخت بود . خاور و وانت گرفتیم و که نزدیک بود کشته بدیم و من شوخی نمیکنم واقعا خیلی وضعیت چرتی بود. روز خیلی بدی بود . دیروز و امروز مشغول جا دادن وسایل و روشن کردن سیستما بودیم الان سرور وصل شد و فاک فردا اینترنت اوکی میشه . من باید سیستم جدید بگیرم . خدااا خیلی کار داره اینجا .

pendar

...

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ 17:20

سفر کردن تجربه خیلی جذابیه . دیدن آدمای جدید و جا های جدید و درختا و سنگای جدید باعث میشه آددم بیشتر کنجکاو بشه نسبت به اطرافش . دیدن زندگی های مردم واقعا باحاله . البته همه زندگی ها قشنگ نیست ولی اگه ما هم جای اونا بودیم زندگی قشنگی نداشتیم

pendar

تیک تیک بوم

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ 13:2

فیلم قشنگ و باحالی بود . جدیدا فیلمای موزیکال رو بیشتر دوست دارم

pendar

چرا واقعا

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ 23:5

یه هفته زندگیم رو روال افتاد و متاسفانه داشت یادم میرفت که تو ایران زندگی میکنم و هر لحظه عین یه فیلم درام اکشن قراره یه اتفاق شخمی تخیلی بیفته .

pendar

unreal engin

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ 16:33

خیلی خوبه لعنتی . البته واسه استفاده کردن تو سینما راحت تره ولی بازم خیلی سخته . لذت بخشه انگار که گیم دای میزنی

pendar

روز قبل

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ 8:14

دیروز به ساختمونی که قراره هفته بعد بریم کار کنیم رفتیم . بیشتر تمیز کاری داره ولی بازم باید یه جاهاییش عوض بشه . وییوش خداس . چون تعدادمون کمه احتمالا دو تا اتاق رو اجاره میدیم به ملت . منطقش هم چون یکم شمالی تره احتمالا تو زمستون تو برف به فاک میریم با موتور ولی خب از هیچی بهتره. قیمت خیلی خوبه . راستش خیلی دوست دارم زودتر به اونجا منتقل بشیم چون واقعا جای بدی هستیم الان . آنتن نمیده و اینترنت نداریم . کلی ساخت و ساز داره اتاق بغلی که صداش رو مخه . کیان ( صاحب اونجا ) یه بچه پولداره که بعد چهل سال هنوز از مامان باباش پول میگیره و حتی اونجا هم باباش بهش داده . اوایل بخاطر خوش برخوردیش باهاش اوکی بودیم ولی رفتارش ظاهری بود و شخصیت خوبی نداشت . جای بعدی دیگه این مشکلات رو نداریم . خونه اجاره کردیم و دیگه کسی مزاحم نیست

pendar

یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳ 13:31

هوم دوست ندارم برم دانشگاه . فکر کنم بیشتر وقتمو تلف میکنه . من که با مدرک مهندسی قرار نیست کار کنم پس به یه ورم . الان که پیش داداشم دارم کار میکنم و طراحی میکنم و فیلم میبینم واقعا اوکی تر هستم .
دیروز فهمیدیم مادربزرگ ایمان ( دوست و همکارم ) فوت کرده . و واقعا حسش رو درک میکنم .کافیه یاد مامانبزرگم بیفتم تا گریه بکنم . تو این شیش ماه خیلی راحت تر شده گریه کردن . عین دخترای لوس و احساسی که زیاد گریه میکنن شدم . دیروز هوا بارونی بود و اتاق من خیلی خوشگل شده بود . نور زرد ملایم و تاریکی اتاق و صدای برخورد قطره ها به کولر و شیشه همه جیز رو فانتزی کرده بود . البته عرزشی ها این قابلیت رو دارن که به بهترین روزا برینن ولی بازم خیلی خوبه . الان تو محل کارم . یکم فیلمای دهه چهل و پنجاه سینما رو دیدم . سینتریسر واسم راحت شده . کیسم صدا میده عجیبه خانوم عبداللهی خیلی مهربونه و کلی بهم خوراکی داد . زهرا هم کلی فیلم بهم معرفی کرد . آریا حواسش همیشه هست بهم و ایمان بیچاره هم که الان سوگواره نت سیستم رو تامین میکنه . البته همه گیما رو پاک کردم . پس فقط طراحی و سینتریسر و کتاب . هفته دیگه اسباب کشی و کامپیوتر جدید و آنریل انجین .
ردیوهد خیلی خوبه . آلبوم جدید بیلی هم جالبه .

pendar

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳ 19:44

من دو تا پندارم . یکی از همه متنفره و میگه کون لق همه و اولی برعکسه . جدیدا دومی وجود نداره اولی هم معیوبه . لق همشون .

pendar

ترکیب باحالیه

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳ 15:59

رنگ قرمز و سیاه واقعا ترکیب جذابیه . ترکیب شادی نیست . ترکیب خفنیه

pendar

یونیورس و بدبختی و خوشبختی

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳ 15:56

اگه خوابامون دنیا های موازی باشن پس من دلقک الان تو بدترین دنیا افتادم . شایدم بدترین نباشه اما قطعا خوب ترین نیست

pendar

درباره تو

چهارشنبه چهارم مهر ۱۴۰۳ 14:51

چند ماه پیش قرار بود راجبت بنویسم و اینکار رو انجام ندادم . گفتم که نمیتونم بنویسم و چیزی به ذهنم نمیاد .راستش دروغ گفتم .درباره تو خیلی چیز ها نوشتم و خیلی چیز ها تو کلماتم نمیگنجن . شاید من و تو خیلی تفاوت داشته باشیم و شاید نتونیم همو درک کنیم اما تو نقطه عطف زندگی من بودی . میدونستم که حرفامون بالاخره تموم میشه مخصوصا تو این چند هفته اخیر . برای همین ناخوداگاه از حرفا و جمله های تکراری استفاده کردم و اعصابت رو خورد کردم. به حرفایی که بهت زدم و حرفایی که میزدی توجه نکردم . حرفای بدی زدم . و الان عذرخواهی فایده ای نداره . خیلی دلم میخواد که بازم بهت پیام بدم و باهات حرف بزنم. روز و شب . بازم بیدار بمونیم تا صبح و حرف بزنیم ولی میدونم که همه چی خراب شده . راستی سامر استرایک رو دیدم کلشو . و دوسش داشتم . حتما فکر میکنی که باز این زر زده و میخواد پاچه خواری کنه ولی واقعا دوسش داشتم. شاید دیگه نتونیم حرف بزنیم و شاید حتی این متنو نخونی ولی من همیشه همیشه همیشه به یادتم و دوست دارم چون تو همه چیز همه چیزی. اگه یه غول چراغ جادو بیاد و بگه یه آرزو کن میگم میخوام عسل خوشحال ترین دختر دنیا باشه . همیشه میگم . ولی الان یه آرزوی دیگه هم دارم که به غول بگم . دوست دارم منم یکی از دلایل خوشحالی تو باشم .

pendar

روح دیگه تموم شده

چهارشنبه چهارم مهر ۱۴۰۳ 0:7

فکر نمیکنم دیگه چیزی باشه که بخوام اینجا بنویسم . بلاگفا برام مرده . پس چس ناله هامو قطع میکنم .روحی دیگه وجود نداره من به کلی ناپدید شدم .

pendar

دفتر

یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ 9:56

دومین دفترم هم دیشب پر شد . گیمای کامپیوتر رو پاک کردم و الان افسرده شدم . گیمای گوشی رو دیگه عمرا پاک کنم . سر کارم . هاردم که خیلی دوستش داشتم خراب شد . چقدر خرم . کلی فیلم و عکس توش دارم خیلی میترسم پاک بشن . تقریبا یک ساعته الان سر کارم ولی حوصله ندارم . خانوم عبداللهی منو خوب میشناسه . تو محل کار قبلی پدرام با کامپیوترش بازی میکردم . میدونه خجالتیم برا همین نمیزاره حرف زدنای بقیه اذیتم کنه . خانوم مهربونیه .

pendar

کاشکی

یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ 9:8

کلی کاشکی تو ذهنمه . کاشکی برگردم شیش ماه پیش . کاشکی بهتر درس میخوندم . کاشکی بیشتر قدر حرف زدن باهاشو میدونستم . کاشکی میتونستم بیرون برم باهاش . کاشکی عوض بشم کاشکی انقدر بی حوصله نبودم . کاشکی یه بار دیکه بتونم دوازدهم رو زندگی کنم . کاشکی میتونستم با آدما تو مدرسه بهتر حرف بزنم . کاشکی انقدر عصبانی نبودم . کاشکی مونا یه عوضی نبود . کاشکی حرف خانوادمو بدون اینکه شک کنم گوش میدادم و کاشکی میتونستم از دنیام فرار کنم . کاشکی خدا انقدر ساکت نبود یکم با آدم گاهی حرف میزد . کاشکی تو این دنیا به دنیا نمیومدم و ...

با این همه کاشکی چطور میتونم از زندگی لذت ببرم . کاشکی اینجوری نبودم

pendar
برچسب‌ها
کدهای وبلاگ