کارا داره خوب پیش میره . اتفاقای بدم افتادن ولی به تخمم
سرم یکم درد میکنه. لباس سفارش دادم و منتظرم بیاد . گردن و شونه ها و کمر داغونه . جدی میگم انگار یه تانک از رو بدنم رد شده . تقریبا یه ماهه درست نخوابیدم . شبا نهایت سه چهار ساعت بخوابم . سالگرد مامانبزرگم هم چیز خاصی نبود حوصلم سر رفت . یه هفته هستش که به توپ چپم گرفتم کل دنیا رو . البته اکثر اوقات اینم ولی اینبار دیگه خیلی اینجوری شدم . دوستم باباش مرد و اینجوری بودم . تو خیابون دعوام شد و اینجوری بودم . پروژه رید و من اینجوریم . سیگار پدرامو کش رفتم . پولم ته کشیده و شاید اندازه یه نون پول داشته باشم . تو گیم بگا رفتم دیشب . واسه اون بیشتر استرس دارم تا امتحانم . حس تکراریه حوصلشو ندارم
فکر نکنم دیگه به روانشناس نیاز داشته باشم . هفته دیگه یه جلسه میرم و تموم میکنم
تقریبا ماهی دو میل برا خودم پول میمونه جدا از خرجایی که میکنم . یه بخشی از پولام پس انداز میشه یه بخشیش صرف خانواده و یه بخشیش واسه خودم . میخوام کیت بارسا ۲۰۰۹ رو بگیرم . میخوام یه لباس واسه دوستم بگیرم و واسه پدرام کادو تولد . هوم . اردیبهشت پارسال . چه تایم گوهیه . خاکسپاری مامان بزرگ و بعدش و بعدش و بعدش . من تنها نبودم ولی کاشکی تنها بودم
کلاس زبانم دوباره شروع شده . بطرز عجیبی استرس داشتم . معلمه میخواد که کلاسش خوب باشه ولی خشکه متأسفانه . جدیدا با اینکه خودم ریدم به زیبایی دیگران دقت میکنم و این زنه واقعا زشته . البته بنظر مهربون میاد .
وقتی به کارایی که قبلا انجام دادم فکر میکنم میبینم که نماینده اسکول های عالمم
کلی با نوه های خالم بازی کردم
من معمولا ساکت میشینیم و با بچه ها وقتی یخشون باز شد حرف میزنم . ولی این دو بار رسما خودمو کشتم
ژله میخوام
بعضی ادما دایره لغاتت رو کوچیک میکنن . نمیدونی بهشون چی بگی یا درباره چی حرف بزنی . حرفاتو تکراری میکنن . بعضی آدما باعث میشن خودت باشی . راحت و شل . مشکل اینه بعضی موقع ها آدمایی که دنیاتو کوچیک میکنن رو دوست داری ولی آدمایی که خود واقعیت رو نشونت میدن نه .
من به دوستایی که باید باهاشون بیشتر وقت میگذروندم بها ندادم و جاش دوستای بدی رو انتخاب کردم . مطمئنم هنوز اکثرشون نمیدونن که شماره من عوض شده ولی دقیقا اون همکلاسی اول سالم که یه بچه مثبت درسخون بود هر هفته بهم پیام داده . دیر فهمیدم ژن من واسه پسر بد بودن ساخته نشده . پسر خوبی هم البته نیستم فقط یکم بی ادبم ولی شر نیستم .
جدیدا کابوس میبینم . برا همین کمتر شده خوابم الان تا ساعت شیش باید بخوابم بعدش پاشم آماده شم
فاک چشمام بسته شد
برای اولین بار تنها بودن تو اینجا منو داره اذیت میکنه .
دیشب تا صبح کابوس دیدم
هنوز نرفتم سر کار و وسط پروژه ایم پس احتمالا سیک منو بزنن .
دیشب اتوبوس گیرم نیومد و پیاده اومدم خونه . تقریبا دو سه ساعت پیاده روی داشتم . مچ پای چپم درد میکنه چون یه جا گیر کرد و تقریبا خوردم زمین
یه کس مغزیم نزدیک بود با موتورش بزنه بهم . تازه طلبکارم هستن
ماه رمضون واقعا خوب بود . من روزه گرفتم با پرانتز چایی . خیلی خوش گذشت . باید واسه خرداد شروع کنم به خوندن
دیشب ساعت چهار از خونه خالم برگشتیم و تا شیش خوابم نبرد . ده از خواب بیدار شدم و هنوز نرفتم سر کار . یا خدا
کلی با نوه های خالم بازی کردم و البته زدن لبامو خونی کردن . شیطونن خیلی و منم معمولا ساکت ولی دیشب داشتم چهار ساعت باهاشون کشتی میگرفتم
تقریبا پر از سر دردم . دارم آهنگ گوش میدم و بازم طبق معمول خوابم میاد . اگه میتونستم سه روز کامل میخوابیدم . باید برم راهرو رو تمیز کنم بعدش دستمال کشی و اینجور چیزا رو انجام بدم . تو غذا درست کردن کمک مامانم کنم و همزمان با لپ تاپ کارمو جلو ببرم . زن زندگی
تو تره بار با به خانومی دعوام شد سر صف . معمولا وقتی خریداتو برداشتی میای تو صف تا حساب کنی دیگه . اون زنه وسط صف بود زد بیرون که میوه بازم برداره . منم حواسم تو گوشیم بود نفهمیدم که این رفته برمیگرده جاشو پر کردم . اومد گفتش که من اینجا بودم چرا جلو زدی وای فلان بهمان خجالتم نمیکشه . من کل مدت فقط میگفتم خب خانوم بفرمایید شما جلو چیزی نشده که . و همینجور ادامه داد . در آخر یه چند تا فحش بد داد که من عصبانی شدم . جوابشو دادم و زود حساب کردم اومدم بیرون ولی خب از عصبانیت میشد گفت دود بلند میشد از کلم . همین الانشم داغونم . کلا ارتباط داشتن با مردم این شکلیه . کلی مریض و کسخل تو جامعه هست که چیز جذابی نیست . کلی نوشتم ولی خب فکر نکنم بخوام بقیه ببینن پس پاک کردم .برم سر کارم
امروز با یکی از دوستای مجازیم دعوام شد . یعنی موضوع خیلی چرتی بود که یهو من بهم ریختم و بهش پریدم اونم جوابمو داد و دیگه هردو پیام ندادیم
خونه خالم رفتم و داییم هم اونجا بود . خوش گذشت به جز بخشی که راجب دانشگاه و این کسشرا پرسیدن .
به سالگرد مادربزرگم داریم نزدیک میشیم . فکر کنم بزرگ ترین سوگواری که تجربه کردم برای اون بود . اگه دنیای دیگه ای هم هست امیدوارم خوشحال باشه .
دارم ساییده میشم از لحاظ روانی . کلی استرس دارم و ده روز دیگه باید پروژه تحویل بدم و همه این مهمونیا افتاده تو این دوره . خستم . خیلی خستم
پروژه جدید گرفتم و قراره تیتراژ یه سریال رو بزنم . اول رو دست زهرا بود ولی انجامش نداد و حالا افتاده رو دست من . دیشب نخوابیدم تا صبح و با لپ تاپ شصت هفتاد گیگ چرت و پرت دانلود کردم و دو ساعت طول میکشه همه رو تست کنم . دارم از خستگی میمیرم و موی رگ چشمم انگار پاره خونی شده نصف چشمم.
خوابم میاد . خوابم میاد . ببخشید
از نظر من آدما تا وقتی جذابن که نشناسیشون . یعنی وقتی میشناسی دیگه مثل قبل جذابیت خالص رو ندارن . حقیقتا من ازین احساس خستم برا همین نمیخوام با هیچکس اشنا بشم. همشون کلی سوپرایزن که من حوصلشون رو ندارم . عاشق سکوتم . عاشق یه سیف زون ساختنم تو زندگیم که دیگه کسی بهش ورود نتونه بکنه . اونقدر هم بزرگ شدم که هرکی کسشر گفت رو بیرون کنم ازش و واسم مهم نباشه
من یه عادت خوبی دارم اونم اینه که از همه چی سعی میکنم عکس بگیرم . الان دارم رو یه انیمیشن ترسناک کار میکنم که تو ذهن خودم بود. راستش من خیلی ترسوعم . خیلی بیشتر از حد معمول و خب این باعث میشه درک بهتری از ترس داشته باشم . واسه همینه که ترسو ترین آدما بهترین نویسنده های ژانر ترسناکن .
من نویسنده خوبی نیستم. کلی کلاس رفتم ولی خب استعدادش رو ندارم. خیلی دوست داشتم نویسنده خوبی باشم . ولی وقتی نوشته های دیگران رو میخونم و با داستانای خودم مقایسه میکنم دلسرد میشم .
هورمونا دوباره خوابیدن و دیگه مود به مود نمیشم. فکر کنم نیازی به تراپی نباشه ولی بازم میرم . کامپیوترم صدا پیکان میده باید درستش کنم
اومدم سر کار و فاک چرا پدرام خوابه . کاری که باید الان بکنم یکم پر سر و صداس . میخواستم واسه انیمیشن ساختن از موشن کپچر استفاده کنم که به لطف پدرام چند روزه عقب افتاده . واقعا به تعطیلی عید نیاز ندارم چون هر روز واسه من عین تعطیلات بوده . کار میکنم ولی لذت میبرم و واقعا کارمو دوست دارم . حالا باید وایسم بیدار شه . با چه ذوق و شوقی اومدم