Maybe I have to forget everything about you and keep going . But I see you in everything. this is wrong and I have to fix it
لینک اینجا رو فردا اگه حوصلم بکشه عوض میکنم . با تموم وجودم حس میکنم که هر کاری که دارم میکنم بیهودس و یه جا بگا میریم و با کله میخوریم زمین.
نمیتونم تمرکز کنم حتی یه دیقه و حالم بدجور بده
طرفای ساعت دو پدرام اس آم اس داد که خیلی نگرانه و جواب بدم . تعداد میسکالاشون خیلی بود . جواب دادم و اومد دنبالم که بریم یکم بگردیم ولی من حوصله نداشتم . رفتیم دفتر و تا ساعت سه حرف زدیم. من میخواستم همونجا بخوابم . پدرام گفت که مامان داشته سکته میکرده و ازینجور حرفا . اومدیم خونه ولی دوباره شروع شد . راستش یکم پشیمونم که جواب تلفنشون رو دادم .
با مامانم یه دعوای خیلی خیلی بد داشتم . تقریبا چشمم از عصبانیت هیچی نمیدید . امشبو زدم بیرون . به چند تا از دوستام زنگ زدم که جا جور کنم حداقل شبو تو خیابون نباشم که کشیدن کنار . یه جا نزدیک دفتر میشناسم . همونجا دارم میرم .
حالم بدتر شده دوباره. خوب میشم زود ولی تا زود خیلی مونده انگار
همکار جدیدمون واقعا خوبه . باعث میشه انتظارتمون بالا بره از نفرات بعدی. به من تو پروژه کمک میکنه و احساس مسئولیت پذیری خیلی خیلی زیادی داره . هرچقدر راجب خوبیاش حرف بزنم اینجوری میشید که داره خالی میبنده ولی واقعا خفنه . سعی میکنم ازش یاد بگیرم . یع سری چیزا هم شاید یکی دو ماه دیگه بگم ولی اون خیلی خوبه . هفته دیگه امتحان دارم و پروژه جدید هم داریم . هویییی من هنوز تو قبلیا موندم چه خبرههههه
یه چنل یوتیوب هم باید بزنیم.
چشام داره میسوزه . سرم داره تیر میکشه . دستام میلرزه و نمیتونم درست فکر کنم .
بعضی موقع ها تنهایی منو اذیت میکنه . بعضی موقع ها لذت بخشه .الان دارم اذیت میشه .
متوجه شدم عادت دارم هر چند روز بیام اینجا یه پست بزارم و با جمله دیروز یا مثلا فلان روز فلان کارو کردم شروع کنم . هشتاد درصد پستام حداقل این شکلین
حقیقتا دلم درد میکنه و سرم داره با شتاب رو به افزایش میره تو دیوار از بس فیزیک تو مخه . جدی اگه این بار بیفتم میرم گسسته رو دفعه بعد امتحان میدم. چه عنیه خدایی
البته خب باحاله ولی دارم از هفت نقطه بدنم فشار درسشو حس میکنم
مامانم رفت مسافرت و امروز صبح تنها بودم . رفتم حموم . ترکیدم . اومدم دفتر . دارم درس میخونم ولی هیچی نمیفهمم . دارم میمیرم . دارم بگا میرم
میدونم که همونقدر که مامانم نو زندگی من تاثیر داشته بابام هم تاثیر داشته . حقیقتا من ارزش جفتشون یکیه برام .مامانم منو بدنیا آورد و شخصیت تخمیمو بابام ساخت.واسه همینه که با همه گوه بودنش در آخر اونو از مامانم بیشتر دوست دارم