اگه چند روز خوب گذشت حتما یه اتفاق بد در انتظاره . هر بار این بد تر میشه . کم کم دیگه همه جا خاکستری شده . من کوررنگی ندارم ولی دیگه نمیتونم رنگای دنیا رو تشخیص بدم . همشون عین همن . همه آدما هم عین همن . اینجا شده انبار چس ناله های من . مغزم شلوغه . یه دیوونه که حتی خودشو نمیتونه تو آینه ببینه . آدما وقتی واقعا بشناسنش ازش دور میشن . تنها سوالی که از خودم میپرسم اینه که بیست سالگی رو میبینی یا نه . خوشحالم که اون دیگه اینجا رو نمیبینه. شایدم نیستم