My boring life

اوهوم

دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ 1:21

نمیدونم قبل از کنکور بیشتر استرس کشیدم یا بعدش. فردا میریم واسه ثبت نام تو دانشگاه که امیدوارم انجام بشه فاک من هنوز دیپلم ندارم . خیلی وضعیت شخمیهه.

دیروز بهم حمله عصبی پنیک یا همچین چیزایی دست داد . تند تند نفس میکشیدم و نمیتونستم حرف بزنم به پوست گردنم چنگ میزدم و زخمیش کردم تا جایی که خون اومد. خیلی وضعیت بدی بود . مامانم تقریباً گریه داشت میکرد و پشمای داداشم ریخته بود . بعدش رفتم سر کار اونجا بهتر شدم ولی تا شب استرس داشتم . امروز رفتم آموزش پرورش و چند تا سوال پرسیدم . فردا باید برم ثبت نام دانشگاه. خدایا این چه عذابیه . میدونستم که دلم برای چند ماه قبل تنگ میشه ولی نه انقدر . انگار که کلا یه آدم دیگه شدم . بی احساس تر و خسته تر . هیجانی ندارم . از تنهایی نمیترسم و فکر خودکشی ندارم. انگار که مردونه تر شدم . ازین موضوع خوشم نمیاد ولی کلا از خانوما دوری میکنم . حتی با اینکه هم اتاقیم تو محل کار یه دختره تمام تلاشمو میکنم که حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزنم . دلم برای عسل تنگ شده . دوست داشتم باهاش حرف بزنم . دیشب تقریباً براش یه پیام نوشتم ولی نفرستادمو پاک کردم . میدونم که من یه دغدغه منفی میشم براش و برای همین نمیتونم خودمو راضی کنم که دوباره باهاش حرف بزنم .

تمام گیمای سیستم و گوشی رو پاک کردم . کلاس زبانم رو یادم رفت برم .آنریل خیلی جلو رفتم ولی هنوز از برنامه عقبم .کلی کار میریزه رو سرم تا یه ماه دیگه . باورش سخته که یه ماه پیش خودمو تو اتاقم حبس کرده بودم و الان از هفت صبح تا یازده شب بیرونم .دلم برا اون موقع تنگ شده . خیلی تنگ . دوباره فکرام انگار صداشون زیاد شده. باعث میشن سر درد بگیرم

pendar
کدهای وبلاگ