بعد از کلاس زبان هوا تاریک شده بود . بارون نم نم میومد . و انگار همه چی عین یه فیلم شده بود . موزیک گوش میدادم و دستم هات چاکلت بود ( همیشه بعد کلاس زبان هات چاکلت میگیرم ) و لعنتی آهنگ raindrops از shamerain همه چی رو متفاوت خوشگل کرده بود . شهر شلوغ بود . مردم از کنارم رد میشدن . همه چی قشنگ بود . و هنوزم داره بارون میاد و من اینجوریم که منو این همه خوشبختی محاله . فردا حتما روز بدیه که امروز روز خوبی بود . زهرا ( هم اتاقیم تو محل کار ) فیلمای خیلی باحالی معرفی کرد . بین کارمون طراحی تمرین میکنیم . اون خلاق تره ولی من بهتر طراحی میکنم و زود یاد میگیرم . به آدمای خلاق حسودیم میشه . ذهن من تک بعدیه بیشتر . خانوم عبداللهی هم عالیه . گاهی اسفند هم دود میکنه تو محل کار با اینکه اعتقادی نداره ولی چون شوخ طبعه ازین موضوع واسه شوخی کردن استفاده میکنه . ولی امان از مردامون ( به جز پدرام ) ایمان و من و آریا کاشکی یه جا نباشیم . آریا حداقل با من یه جا نباشه چون واقعا تحملش سخته . خیلی رو مخمه . البته یه بار بهش پریدم جوری که یه هفته قهر کرد . البته من زیادی عصبی شدم . وسط حرف زهرا و خانوم عبداللهی در گوشم یه حرف بدی زد به شوخی و من یه لحظه عجیب بهم ریختم . یعنی همچین حرفی رو اگه با دوستات باشی اوکیه ولی اون که دوست نیست . امروز هم چند بار نزدیک بود به حدم برسم . حوصله چص کردن ملتو ندارم. ولی خب در کل خیلی روز خوبی بود . شنبه هم لباسای جدیدم میرسه . کنجکاوم ببینمشون . فرایند خرید حوصله سربره ولی وقتی جنس دستم میرسه واقعا خوشحال میشم