امروز حدودا ساعت دوازده از خواب بیدار شدم . ساعت سه رفتم سر کار ولی حتی یه دقیقه هم کار نکردم . حتی یه دقیقه . کل تایم رو انیمه دیدم و کتاب خوندم و گیم زدم. دوباره گیم ریختم رو سیستم . نتونستم دووم بیارم . ساعت شیش بستنی خریدیم و نشستیم خوردیم . زهرا و ایمان و آریا ( که کوچیک ترین حرفاش رو مخ منه ) درباره این بحث کردن که چقدر آشنایی با آدمای جدید جذابه و چیز میز یاد آدم میره . منم گوش میدادم ولی یکم بحثشون زیاد طول کشید من رفتم تو دنیای ذهن خودم و از یه جایی به بعد رو دیگه نفهمیدم چی گفتن . وقتی حرف زدن با آدما از یه تایمی بیشتر طول بکشه دیگه نمیتونم رو حرفشون تمرکز کنم . حتی ممکنه باهاشون حرف بزنم ولی ذهنم واقعا اونجا نیست.
بعد برگشتم تو اتاقم و فصل یک بلو لاک رو ریواچ کردم . اگه دوست داشتم یه کارکتر انیمه ای باشم اون ایساگی بود . بعدش حدودا ساعت هشت و نیم راه افتادم به سمت خونه . سر دردم با بارون شسته شد . جذاب ترین تایم تهران وقتیه که بارون میاد . هندزفری گذاشتم و آهنگ پلی کردم . ایستگاه اتوبوس شلوغ بود و واقعا حوصله ملتو نداشتم پس پیاده راهو اومدم . سر راه سمبوسه خوردم ( نهار نخورده بودم ) و دقیقا وقتی رفتم تو فلافل فروشی که سمبوسه هم میداد هندزفریم خراب شد . ضد حال بدی بود . ولی بقیه راه رو بدون گوش دادن به موزیک تحمل کردم و الان رسیدم خونه . رعد و برق میزنه بیرون . گردنم شدیدن درد میکنه . یه دلیلش اینه که از صبح تا شب پشت کامپیوترم و یه دلیلش هم اینه که بالشتم واقعا بده . فردا باید هم درس بخونم هم کار کنم . پروژه گرفتم و این خودش خیلی خوشحال کنندس و امیدوارم زودتر بتونم حقوق بگیرم .کاشکی میتونستم برم دانشگاه . کاشکی انقدر خر نبودم که وقتمو با کسشر تلف کنم تا اینجوری بین دوستام کوچیک بشم . ولش دیگه گذشته . مثل چیزای دیگه . نباید بهش فکر کنم . نباید بهشون فکر کنم