My boring life

دفتر

چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳ 17:7

امروز خانوم عبداللهی ( اسمش طولانیه ازین به بعد صداش میکنم مژگان ) و بقیه بچه های اونجا زنگ زدن و حالم و پرسیدن . پشمام ریخت . بعد همزمان سفارشای مامانم هم رسید . بیشتر پشمام ریخت . ولی خیلیی خوشحال شدم که به فکرم بودن . راستیییییی همه اونجا لقب داریم . مثلا آریا رو صدا میکنیم سید یا پدرامو صدا میکنیم مینی باس 😂 منم لقب قند عسله 😎 ( وی عاشق محبوب بودن است ) بعد خب از لحاظ فنی من اونجا از همه بیشتر دعوا کردم با اینکه از همه کم تر کار کردم پس فکر کنم قند عسل زیاد بهم نیاد 😂 البته زیادم کلا دو باره که با آریا بوده ولی بازم خودش خیلیه . حداقل خاله زنک بازی نداشتم . خوشحالم خوشحالم خوشحالممممممممممم

pendar
کدهای وبلاگ