طرفای ساعت دو پدرام اس آم اس داد که خیلی نگرانه و جواب بدم . تعداد میسکالاشون خیلی بود . جواب دادم و اومد دنبالم که بریم یکم بگردیم ولی من حوصله نداشتم . رفتیم دفتر و تا ساعت سه حرف زدیم. من میخواستم همونجا بخوابم . پدرام گفت که مامان داشته سکته میکرده و ازینجور حرفا . اومدیم خونه ولی دوباره شروع شد . راستش یکم پشیمونم که جواب تلفنشون رو دادم .