My boring life

روح

پنجشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۳ 23:4

امروز با این بچه شطرنج بازی کردیم و پشمام از این حد لجبازی برای برنده شدن ریخته بود . ده دست بازی کردیم یه دست هم نبرد حتی آخرش فکر کنم گریش گرفت ولی بازم گفت فردا بازی کنیم . میدونم که آخرش اگه همینجوری ادامه بده دیگه نمیتونم ماتش کنم ولی واقعا تعجب میکنم چون خیلی کم همچین آدمایی دیدم . جای اون بودم دو دست اول خسته میشدم بیخیال میشدم

البته دست آخر رو گولش زدم تا تونستم برنده بشم و گرنه فقط یه حرکت تا مات شدن فاصله داشتم . فکر کنم برا همین گریه کرد . البته خیلی بد دهنه جدا اژ اون و با منم راحته پس از خجالتم درمیاد هر بار ولی دست آخر کلا سکوت کرد . خودش نمیدونه چقدر روم تاثیر میزاره حداقل یاد میگیرم زود تسلیم نشم . منم قبلا همین بودم حتی اگه میباختم باور داشتم که بهترینم . فقط یادم رفته اون حس چطوریه

pendar
کدهای وبلاگ