My boring life

درباره تو

چهارشنبه چهارم مهر ۱۴۰۳ 14:51

چند ماه پیش قرار بود راجبت بنویسم و اینکار رو انجام ندادم . گفتم که نمیتونم بنویسم و چیزی به ذهنم نمیاد .راستش دروغ گفتم .درباره تو خیلی چیز ها نوشتم و خیلی چیز ها تو کلماتم نمیگنجن . شاید من و تو خیلی تفاوت داشته باشیم و شاید نتونیم همو درک کنیم اما تو نقطه عطف زندگی من بودی . میدونستم که حرفامون بالاخره تموم میشه مخصوصا تو این چند هفته اخیر . برای همین ناخوداگاه از حرفا و جمله های تکراری استفاده کردم و اعصابت رو خورد کردم. به حرفایی که بهت زدم و حرفایی که میزدی توجه نکردم . حرفای بدی زدم . و الان عذرخواهی فایده ای نداره . خیلی دلم میخواد که بازم بهت پیام بدم و باهات حرف بزنم. روز و شب . بازم بیدار بمونیم تا صبح و حرف بزنیم ولی میدونم که همه چی خراب شده . راستی سامر استرایک رو دیدم کلشو . و دوسش داشتم . حتما فکر میکنی که باز این زر زده و میخواد پاچه خواری کنه ولی واقعا دوسش داشتم. شاید دیگه نتونیم حرف بزنیم و شاید حتی این متنو نخونی ولی من همیشه همیشه همیشه به یادتم و دوست دارم چون تو همه چیز همه چیزی. اگه یه غول چراغ جادو بیاد و بگه یه آرزو کن میگم میخوام عسل خوشحال ترین دختر دنیا باشه . همیشه میگم . ولی الان یه آرزوی دیگه هم دارم که به غول بگم . دوست دارم منم یکی از دلایل خوشحالی تو باشم .

pendar
کدهای وبلاگ