My boring life

سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۴ 22:30

با مامانم یه دعوای خیلی خیلی بد داشتم . تقریبا چشمم از عصبانیت هیچی نمیدید . امشبو زدم بیرون . به چند تا از دوستام زنگ زدم که جا جور کنم حداقل شبو تو خیابون نباشم که کشیدن کنار . یه جا نزدیک دفتر میشناسم . همونجا دارم میرم .

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ