همین الان که دارم حرف میزنم وسط امتحان زبانم . اتفاق زیادی این چند روز نیفتاده فقط بیشتر درس میخونم و تقریباً کل تایمی که تو دفترم رو درس میخونم . پدرام کلی مشکل داره . یکیمون چند ماه پیش اخراج شد یکیمون هم نهایت چند هفته دیگه دووم بیاره . مشکل اینه که اونا کار نمیکنن . من خیلی گشادم ولی اونا دست منو بستن و واقعیتش آدم دلش میسوزه . فکر کن یه مرد سی ساله که تو کارش کلی آرزو داره بیکار شه . البته بیکار نمیشه احتمالا میره خانه مستند کار میکنه ولی خب دیگه حرفه ای نیست . کار من با همه فرق داره. اونا تو کار پست پروداکشن هستن و من تو قسمت انیمیشن . برا همین بعضی موقع ها انگار من کمتر کار میکنم . درحالی که حتی تو خونه هم دارم پادکستای مربوط به کارمو گوش میدم .
دیروز از همکارم قرص خواب گرفتم . گفت طبیعیه ولی وقتی میخوریش دیگه نور آبی گوشی نباید به چشمت برسه مستقیم برو بکپ . همینجوری شد که دیشب من ساعت یازده رفتم تو تخت ، ده و نیم صبح با لب و لوچه آویزون از خواب بیدار شدم . راستش خیلی تاثیر داشت تو رفتار امروزم . دیروز تقریبا دو ساعت از دفتر رفتیم بیرون و با پدرام وقت گذروندم . فشار روانی زیادی رو دوششه و من هم داشتم میمردم تقریبا . هردو حرف زدیم اب طالبی خوردیم و از وضعیت سختی که داشتیم تعریف کردیم . من مث اون قوی نیستم به هر حال اون بچه اوله . ولی تقریبا هردو فهمیدیم که دیگه من یه بار روانی جدا رو مغزش نیستم و میتونم خودم واسه خودم تصمیم بگیرم . فوتبال هم زیاد خوب نبود . دو تا گل زدم ولی بدجور باختیم .