بابام یه الگوی خوبیه . همیشه نگاش میکنم و با خودم میگم نباید مث این آدم بشم .
نزدیک یه ساعت ورزش کردم . بعد که خواستم دراز نشست برم دیدم عه . مالیدم به کاکتوس .
هرچی تلاش میکردم بالا نمیتونستم برم . درحالی برام قبلا مث آب خوردن بود دراز نشست . بلند شدم به پایین نگاه کردم دیدم عه پس پیتزا و هاتداگ هایی که پولمو تموم میکردن اینجا رفتن . عجیبه که هنوز وزنم اضافه نشده . البته طبیعی هم هست من کل روز پشت صندلیم. ولی خب یه برنامه ورزشی نوشتم هر شب انجام بدم ببینم چی میشه . امشب بازی مهمیه . یادم رفت شرط ببندم. یکی بیاد سر خوراکیی چیزی ببندیم
یه وضعیت بامزه ای عصر داشتم .
بابام رفته بود خونه مامانش و قرار بود تا ظهر بیاد که عصری با مامانم برن بیرون بگردن . دیگه بد قولی کرد دیر اومد . بعد داشتن دعوا میکردن و صداشونو هی رو هم بلند میکردن . اونور من تو اتاقم با ضبط کوچولویی که از پدرام کش رفتم آهنگ گذاشته بودم ، رو اسکیتم دراز کشیده بودم کتاب میخوندم و آروم با پام عقب جلو میرفتم .
روز خوبی بود راضیم . فردا کلی کار دارم اگه انجامشون بدم
صبح ساعت ده اینا فکر کنم یه سر رفتم دفتر . دو سه تا جنریت زدم و رفتم با موتور یکم تو خیابونا گشتم . با اینکه خلوته بخاطر گرما مزه نمیده . نمیدونم قبلاً موزیکم گوش میدادم . الان که گوشی نیست حقیقتا خیلی نسخ موزیک میشم . واقعا معتادشم
حوصلم سر رفته
امروز خوب بود . یکم خسته کننده بود . بی حوصله بودم . خوابیدم جلو کولر . گرمه و فکر کنم چندین ساله اینجوری از گرما عذاب نبرده بودم . دفتر گرمه . کولر خراب شد . باید شنبه به پمپ بگیرم .
نمیدونم چی بگم فقط حس کردم باید بنویسم . جدیدا دلیل برای حرف زدن پیدا نمیکنم
دیشب همون کارایی که گفتمو انجام دادم . یکم دوچرخه سواری ، چایی و بعدم لالا
ازونجایی که معتاد موسیقیم و تو خونه هم انگار آدرنالین به نشیمنگاه بنده تضریق کردن و مث آدم خوابیدن برام سخته یه ضبط صوت از پدرام کش رفتم که فلش میخوره . شب آهنگ گوش بدم یکم . شارژیم هست خوبه .
دقت کردم بهترین مودی که تجربش میکنم وقتاییه که خواب و بیدارم کاملا . مثلا اون روز که رفتم تئاتر کاملا مست خواب بودم . یه جورایی انگار نه زیاد فکر میکنم یا چیزی . فان تر از حالت نرمالم و البته همه آدما رو یه ریز نگاهی میکنم . یه جورایی باحال ترین مودمه . بیشتر خوش میگذره .
تقریبا اندازه یه هفته جلوعم از چیزی که باید باشم . پس یه کاری میکنم . امشب باید میرفتم زبان و نمیرم قطعا . جاش با دوچرخه میزنم بیرون . بعدش اجتمالا از یه دکه چایی بگیرم ( حقوقو بده جون آقات ) . یه جورایی میخوام بدنمو خسته . کنم ذهنی خستم ولی میدونی از تنبلی خستم . شاید حتی از ماه بعد دوباره باشگاه رزمیمو برم .
وقت رفتن به خونس .
وقتی به یه سریال ، گیم یا کتاب علاقه مند میشم واقعا خیلی عجیب رفتار میکنم . مثلا سر پتشخواگر که اسمش باور کنید یا نه ایرانیه و خود منم نمیدونم تلفظ درستش چیه ، خیلی تو این فاز بودم که کاش میشد با اون آدما زندگی کنم . سال کنکورم فکر کنم خوندم . پنج جلد کتاب رو تو یکی دو هفته تموم کردم . تو پرایمم کتاب زیاد میخوندم . یا سر لایف ایز استرنج که خب ازون ور بوم افتاده و گیه خیلی تو این فاز بودم که کاش میشد تو اون لوکیشن باشم میدونید ؟ زندگی یه تینیجر آمریکایی که تو اوایل قرن جدید زندگی میکنه .
معمولا فکرم درگیرشون میشه .
و واقعا رویا پرداز خوبیم .
اگه کسی نبود آرژانتین چیکار میکرد
فکر نکنم هیچی جز مسی باعث بشه از خوشحالی یپرم بالا پایین .
بصورت عجیبی سر درد داشتم که گفتنش سخته بود . تب داشتم انگار . ولی یه لحظه اینجوری شدم که اوکی نمیتونم یه دقیقه دیگه هم به مانیتور نگاه کنم . نیم ساعت خوابیدم پاشدم اومدم خونه ولی حتی تو خونه هم بی تاب بودم .
فعلا دارم از سبک بازی آرژانتین فشار میخورم
دوباره به من اعتماد کنید .
حسایی که از 15 تا 19 سالگی دارید صرفا یه سری احساسات خام هستن . هرچی بزرگ تر بشید بیشتر بهشون میخندید چون دیدگاه درست تری پیدا میکنید
اگرچه که اون احساسات پاک ترن .
حالا مال ما همچین پاکم نبودن
تقریبا از موقعی که گوشیو گذاشتم کنار دارم بهتر غذا میخورم . نمیدونم چه ربطی داره ولی ربط داره . ولی خوابم بدتر نشده . دیشب هشت نه بار بیدار شدم از خواب و کلا فکر کنم دو سه ساعت خوابیدم . سر دردم بهتر نشده که هیچ بدتر هم شده . مسکن منو نگه داشته تا الان . دیگه اگه بخوام بگم اتفاق جدیدی افتاده باید بگم خیر روزا خیلی تکرارین
آهان خیلی شدید نسخ موزیکم . یعنی انقدر کم گوش دادم این چند روز که امروز هرچی آهنگ گوش میدم سیر نمیشم . کاشکی به اون دورانی که تو اتاق تنها بودم برگردم
یه هویج پلو مامانم درست کرده نه ظاهر خوبی داره نه بوی خوبی . این گفتنش درست نیست ولی به کسایی که مامانی دارن که آشپزیش خوبه حسودیم میشه . البته خب معمولا هر موقع این حرف میاد تو ذهنم خودم جواب خودمو میدم. مشکل داری خودت غذا درست کن .
صبح یکم موتور سواری کردم . فهمیدم از موقعی که خوردم زمین وقتی میخوام دور بزنم یکم میترسم و زیاد موتور رو خم نمیکنم . سرعتمم زیاد نمیکنم . موندم برا خودم چه موتوری میتونم بخرم
حقوقمو باید یازدهم میداد ولی هنوز نداده . امیدوارم بیشتر پول بده . :/
به من اعتماد کنید . آرژانتین تو نیمه نهایی حذف میشه فرانسه هم قهرمانه
امروز کاملا با بی حوصلگی گذشت . میخوابم تا ده بعدش بیدار میشم و فوتبال میبینم .
نشستم توی این یک ساعتی که اومدم خونه کارایی که دوست داشتم بکنمو نوشتم . منظورم شغله . واقعا دوست داشتم فوتبالیست میبودم . فکر کنم خیلیا این حسو دارن . نه بخاطر پول و اینجور چیزا . اونا احتمالا باعث میشد فوتبالم تموم شه چون واقعا مقاومتم جلو کارای بد کمه . بیشتر بخاطر اینکه وقتی فوتبال بازی میکنم ذهنم زیاد جای دیگه نیست . فکرم جای دیگه نمیره و متمرکز ترین حالت ممکن خودمم . و واقعا هم توش خوبم . حالا این چند وقت وزن کم کردمو و از لحاظ فیزیکیم ضعیف شدم . وگرنه من تو زمین همیشه باهوش ترینم .
هعیییی عین یه بچم که داره رویاشو میگه . من تو رویا هام زندگی میکنم همیشه
رفتم نون بگیرم با موتور . تقریبا پنجاه تا میرفتم که حس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه . سرعتمو کم کردم و خب موتور پدرام سنگینه وزنش راحته کنترلش برای همین خیلی آروم و اوکی زدم کنار و از موتور پیاده شدم رو جدول نشستم . نمیدونم داستان چی بود . بعد هفت هشت ده دقیقه اوکی شدم و راه افتادم رفتم ولی یکم تو پام و دستام مخصوصا نوک انگشتام احساس بی حسی دارم . حس میکنم رو موتور یکی یه طلسمی زده که سه بار آخری که سوار شدم هر دفعش یه اتفاقی افتاده . نون خریدم و نهار پدرامو داغ کردم تا با هم بخوریم .
فکر نکنم دیگه تایتل بزنم .
صبح از سر درد بیدار شدم باز . یه حموم رفتم و دوباره با مامانم خیلی بیخود بحث کردم . اصل کار مترو بود که تقریبا به زور جا شدم . راه بسته بود ولی پیاده میرفتم زودتر به اونجا میرسیدم . دیگه میخواستم تاکسی بگیرم که از دور دیدم یه اتوبوس اومد و عین اسب دوییدم تا برسم بهش . اونم نگه داشت . راننده ها این روزا مهربون شدن . دیگه خلوت بود تا دفتر
گشنمه یکم و مسکن خوردم تا سر دردم بخوابه . خوب داریم پیش میریم و راضین ازم فکر کنم از چهارشنبه زبانم شروع شه . مجبورم برم چون روزای فوتبالم نمیتونم برم زبان . فوتبال مهم تره . امروزم فوتبالمون کنسل شد . خدایا چرا هرچی اتفاقه روز فوتبال ما میفته .
برزیل حذف شد . هالند زیادی خفنه ولی در کنارش بامزم هست . امباپه رو فوتبالی بیشتر دوست دارم . ترکیب مسی و رونالدوعه .
از همه بیشتر برای نیمار ناراحت شدم . واقعا خیلی بی احساسم نسبت به این جام جهانی . جام جهانی قبلی تقریبا همه بازیا رو دیدم .
از صبح حدودا تا الان سر درد خالصم . عصری رفتم یکم چشمامو ببندم، دو ساعت خوابم برد . الان تازه رسیدم خونه فکر نمیکردم انقدر عقب بمونم تو پروژه ولی موندم .
کارای هفتمو دوره میکنم . یه سریاشو نوشتم ولی بازم باید اضافه کنم . به شدت گشنمه . امروز همش گشنم بود.
باید ورزشم ژوری اضافه کنم به روزم
احساس ناکافی بودنم تو همه چی جریان داره . از خال خالی راضی نیستم با اینکه به اندازه کافی خوبه . تقریبا عصبی شدم . نه عصبانیم جدی . میخوام یه اکانت بخرم خودم با پول خودم بعضی قسمتا رو بزنم
خوابم به شدت خرابه . وقتی میگم به شدت یعنی با اینکه گوشی ندارم شبا سه یا نهایت ۴ ساعت میخوابم . این چند روز اینجا صبحا خلوته . به نوع خودش تراپیه .
کم کم باید برم سر کار فقط گوشی آقامو گرفتم اینو بنویسم؟
همیشه یه چی میاد تو ذهنم که میتونم بحثو ادامه بدم
رفتم با دوستام بیرون و یه تومن کشیدنم پایین . جالب اینه دویست داشتم . زنگ زدم قرض کردم یه تومن که بتونم پولشونو بدم . حقوقمو یازدهم باید میریخت ...
آی خدایا مراکش دومیم زد تو گیم شرط بسته بودم برا دوستم برد یس
دانشگاهمو فکر کنم بتونم برم . مشکل اینه خیلی دوره بخوام کارا ثبت نامو بکنم دهنم صافه . مشکل معافیت بود که اونم پرس و جو کردم فهمیدم باید از دانشگاه یه برگه بگیرم ببرم میدون سپاه .
با یکی از دوستام رفتم بیرون و اونم دوستشو آورده بود . رفتیم یه رستوران که سوکی و اینجور چیزا میداد . اسپلرینگ ؟ یه همچین چیزی خوردم که طعمش شبیه سمبوسه خودمون بود . از چاپستیک استفاده کردم و سر آخریش حوصلم نکشید چنگالو برداشتم . اینجوری بودم که حاجی من بخوام دیت برم از صد کیلومتری جا های با کلاس نباید رد بشم . آبرو ریزی خالصم . بعدشم رفتیم کافه چایی خوردیم .
دیگه همین
حسی که به اون دارم خیلی عجیبه . خیلی .
گاهی حس میکنم عاشق ترم یا گاهی کمتر . گاهی فکرمو تو تمام ساعتا مشغول میکنه و گاهی نه . ولی همیشه انگار تا یه اندازه برام عزیزه و همیشه ازین میترسم که ناراحتش کنم . میدونید خیلی دوره از من . خیلی و اصن حسی که من دارم حتی اگه به صورت متقابلم باشه خیلی بعیده که سرانجامی داشته باشه . با این حال اون برای من تو تمام لحظات این هفت ماه عزیز ترین بوده و حتی تو کوچیک ترین انتخابامم بهش نمیتونم فکر نکنم . اگه گوشیو میزارم کنار حرف زدنم با اون چی میشه ؟ اگه موقع کار حرف نزنم اون چی میشه ؟ همیشه اون توی ذهن منه . و خب طبیعتا تمام این چیزا باعث میشه هم شادی بیشتریو حس کنم هم ناراحتی .
به هر حال فکر نمیکردم دوباره باهاش حرف بزنم یا چی . ولی خوشحالم که اون روز بهش پیام دادم .
برای این دو تا اپیزود آخر خال خالی زیاد وقت نذاشتم و به خودم فشار نیاوردم . کلی اومدن حرف زدن باهام که چرا استتیک شده و اون هیجان رو دیگه نداره . خیلی زود نتایجو میگیری این رو مخه .
صبح بابام جراحی باید میکرد دندونشو باهاش رفتم تنها نباشه . در نهایت اون منو رسوند دفتر ...
هرچقدرم بزرگ بشیم همچنان جلو اونا بچه ایم .
عصری با یکی از دوستام میرم بیرون . پارک احتمالا یکم چیز چرخ میزنیم . روزای ساکت و بدون اتفاق خاصی خیلییی خوبن
به شدتتت حوصلم سر رفته . بدون گوشی عین یه آدم معتادم که موادشو گرفتن . خدایا
گشنمم هست و میخوام پیتزا بگیرم ولی به احتمال زیاد بابام ناراحت میشه که پولمو ریختم دور پس کنسله . دوربینمم مموری کارتش دفتره حتی نمیتونم عکس بگیرم . خیلی رو مخه خیلی ولی خب همین حسه خلاقیت میسازه . وقتی گوشیت نباشه بیشتر دنیا رو میبینی ( من کمتر دیدم چون بیشتر خوابیدم ) به صورت عجیبیم دلم میخواد ریاضی کار کنم . این خیلییی کسشره . چون من به زور تونستم دیپلمم رو بگیرم ولی الان نشستم کل تمرینا مشتق کتاب کمک درسی سال آخرمو حل کردم . واسه امتحان نهاییم انقدر نخوندم اون موقع داشتم گیم میزدم قشنگ یادمه . وای چقدر تایم خوبی بود . میدونید حس بدردنخور بودن و اینا رو داشتم و عذاب وجدان درس نخوندنو . استرس هم داشتم با اینکه میدونستم ریدم ولی به کار اشتباهم ادامه میدادم
من همیشه ریاضیو دوست داشتم و واقعا هم توش باهوشم . باعث میشه فکرم جهت دار بشه و پخش و پلا نباشه حل کردن مسئله هایی که فرمول دارن . برعکس تو هندسه داغون بودم. یا حداقل خودم اینطوری فکر میکنم .
عااا چجوری انقدر راجب گذشته حرف میزنم ولی راجب کار الانم و روابط الانم کمتر حرف میزنم
عجیبه . فردا یکم ازینجور چیزا میگم . شایدم امشب چون به شدت حوصلم سر رفته
امروز با اینکه فکر نمیکردم بیام دفتر ولی اومدم . صبح رفتم موتور سواری و یه سری خرید کردم واسه دفتر . تو راه رفت یه جا گازوئیل ریخته بود و من فکر کردم آبه . خیلی لیز بود . موتور لیز خورد و خوردم زمین . الان لباسام بوی گازوئیل میده . دستامم زخم شد و شلوارمم پاره شد . نمیدونم چند جای بدنمم درد میکنه ولی خدا رو شکر ماشین کنارم نبود یا سرعتمم زیاد نبود . یه سری ازینایی که واسه فردا داشتن آماده میشدن اومدن کمک موتورو بردن یه گوشه تا من بلند شم . همونجا گذاشتن با آب دست و صورتمو بشورم . دیگه اتفاقی نیفتاد اومدم یکم کار کردم . یادم افتاد خیلی وقته فیلم ندیدم . دوست دارم برم سینما ولی برای اولین بار دوست ندارم تنها برم . معمولا دوست دارم تنها فیلم ببینم . نمیدونم باید زنگ بزنم به دوستام
قرار بود شب شام بریم خونه فامیل و خب اونجا همه بودن . یه جوری پیچوندمش . به این فکر میکنم که روزای بعد کنکورم چقدر بد بودن . میدونین من به تراپی و این چیزا اصلا اعتقاد ولی همین من دو سه ماه رفتم تراپی اون سال . اونجایی بدتر میشه که مامانم گفت برم .چون واقعا داغون و افسرده بودم . زیاد پنیک و خیلی احساس تنهایی داشتم. چیزی که بر طرفش کرد هیچ چیز خاصی نبود . من فقط به زندگیم ادامه دادم . دوباره ماه پیش فکر کنم تو اون لوپ افتادم و بعد یه سال دوباره یه پنکیک ( همون پنیک ) زدم
بعضی آدما دوست داشتنین و دلم میخواد بغلشون کنم ولی نمیتونم .
داره خوابم میبره و خیلی گشنمه