My boring life

روزمرگی

یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ 7:34

دیروز خبر خوبی اومد . تقریبا عصر . احتمالا از پاییز بتونم برم دانشگاه . تنها یه مشکل کوچولو هست اونم سربازیه . اگه گیر ندن میتونم برم . معافیتم تا دی بوده بعیده اوکی شه . هوم حیف

زبانمم اوکی شد ولی به خانوادم گفتم اینو شما دارید زور میکنید من پول کم دارم نمیتونم حتی ثبت نام کنم . اه خدایا متنفرم ازین که از خانوادم پول بگیرم ولی هیچی نمیمونه برام . یازدهم حقوقمو باید بده من الان زیر پونصد تو کارتمه . به خودی خود میتونم با ابن پونصد یه ماه بسازم ولی خرجای کاملا چرت و پرت همیشه به وجود میان .

دیگه همین .

دیشبم اومدم دفتر خوابیدم .

pendar

روح

شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ 15:39

عجیب ترین بخش هر تصمیمی که میگیرم اینه که همیشه به اون فکر میکنم . به نظر میاد من روح وبلاگ اونم ولی اون روحیه که تو زندگی منه و همیشه حضور داره .
من دارم حذف میکنم . همه چیزو تا فقط یه کار برای انجام دادن داشته باشم . و باور کنید ازین متنفرم که حتما باید به اینجا برسه همیشه . یه سال اینجوری باشیم ببینیم چی میشه . بعدش ممکنه حتی گوشی بهتری بخرم نسبت به اینایی که داشتم .
یه طلسم شیش ماهه بینمون هست .

pendar

روح

شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ 11:58

تصمیم گرفتم برینم به همه چی . اکانت اینستامو پاک کردم . گوشیمو سیمکارتشو درآوردم انداختم سطل آشغال . تلگراممو فقط عصرا یا شبا یه بار چک میکنم . همه اینا تا موقعی که از کارم نتیجه ای بگیرم ادامه باید پیدا کنه . به زورم شده دارم غذامو میخورم تا بشه سه وعده . پول ندارم وگرنه عصرا میرم باشگاه از ماه دیگه . قرض مامان رو باید بدم و قسطای دیجی . عصرام باید ساعت شیش به بعد دفترو ترک کنم . صبحا هفت باید دفتر باشم و شبم به قرص خوابم شده باید بخوابم . نمیدونم فقط دلم میخواد همه چیزو حذف کنم . خودمو از بین آدمایی که میشناسم . فقط هدفونمو بزارم مث سگ کار کنم . خونه هم فکر نکنم دیگه برم . یا دفتر میخوابم یا خونه دوستم . باهاش حرف زدم . تا ببینیم چی میشه

pendar

روح

شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ 8:5

دییشب یه دعوای مسخره با مامانم داشتم که تهش پاشدم از خونه زدم بیرون . اومدم دفتر و شبو اونجا خوابیدم درحالی که پدرامم یه جوریه انگار که به زور داره حضورمو تحمل میکنه .

شب سختی بود چون خیلی گرم بود و من نتونستم بخوابم .

pendar

جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ 16:11

اومدم توچالو تا جایی که تونستم کوه رو بالا اومدم . فکر کنم کم کم برگردم. نیاز دارم حتی بالا تر برم ولی دیر برسم خونه خانوادم نگران میشن . خدایا گرمهههههه

pendar

روزمرگی

جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ 9:27

معمولا وقتی عصبانی یا ناراحتم تو لاک تنهایی خودم بیشتر فرو میرم . سعی نمیکنم با کسی حرف بزنم چون مجبورم خودمو نرمال نشون بدم . یه جور دروغگوییه

نصفه شب دیدم یکی از دوستام ازدواج کرده . باباش هم اومده بود تو اون خونه و کلا بند و بسات بود . همون دوستمم هی بهم چپ چپ نگا میکرد . مامانم بهم گیر میداد و حرص میخورد که فلان کارو کنیم . نمیدونیم یه اعلامیه چیزی بود رو پارچه بود که با دو تا بند باید میبستیمش نصف داستان درگیر اون بودیم و انگار تو کل داستان مشکل من بودم . ناخوداگاهم خیلی باهوشه . تهشم نمیدونم چیشد دوستم رفت تو اتاق لباس عوض کنه من اومدم از اتاق رد بشم دیدم لخته بعد به خواهرش ( که خیلی کوچولوعه تو دنیای واقعی ولی اونجا بزرگ بود ) گفتم که درو ببند درو ببند . بعدشم دیگه کابوس وار همه بهم نگاه میکردن و مامانم گفت پسره بی شرم و حیا

دیگه نصف شب بیدار شدم ولی دیگه نخوابیدم . شبم البته هشت اینا خوابیده بودم ولی بیست بار بیدار شدم وسطش .

رفتم صبح زود دوچرخه سواری بعدشم نون بربری کنجدی گرفتم آوردم خونه . برام جالبه که امروز کجا میخوام برم ول بگردم . بازم احتمالا شمال تهران برم جا های بهتری پیدا میشه . واقعا اینکه لوکیشنا تفریحی تهرانو نمیدونم رو مخه .

درواقع تو سه روز اخیر مخصوصا بعد از دعوام با پدرام با خیلی چیزا راحت تر کنار میام . میپذیرم و احساس کوچیک بودن بخشی ازم شده .

pendar

روح

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 18:30

میدونم که یه روز بالاخره میرم مسافرت بدون اینکه به خانوادم بگم . میدونم که به آدمای زیادی وابستگی ندارم . فکر کنم اینجا گفتم که یه شب تو خیابون خوابیدم . درواقع همون شب نوشتم اینجا فکر کنم یادم نیست . به هر حال بدم نمیاد فرار کنم . اومدم پارک نحج‌البلاغه اگه املاشو درست نوشته باشم . یه بار پاییز یا زمستونم اومدم با دوستم . درواقع چند بار . اون موقع خلوت بود الان شلوغ تره .نمیدونم بعدش احتمالا تاکسیی بگیرم چیزی سوار شم برم یه رستوران شاید . شایدم یه فلافلی .

احتمالا دوباره پیگیر کاری که دوستم گفت بشم

pendar

روزمرگی

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 15:2

برعکس دیروز امروز خوب میگذره . میرم اینور و اونور تو شهر یه مسجدم رفتم موقع اذان گوشیمو شارژ کردم و دستشویی رفتم . زیاد ازونایی نیستم که بگم واو تف به اسلام و مسجد و محرم . میدونید که تو نسل ما زیادن . نمیدونم بخشی از تاریخ و فرهنگ ما شده . اگه نمیخوای مسجد باشه نباید خیلی چیزای دیگم باشه چون غربیه . مگه نه ؟ به فرهنگ آریایی 7 یا 8 هزار ساله خیلیا برنمیخوره معمولا سر این چیزا . دوست دارم همینجوری ادامه بدم امروز رو تا ببینم چی میشه . شاید فردا حتی بهترم باشه

pendar

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 12:9

اسکیت بوردم خداس رفتم تو ماشین مردم بعدشم فرار کردم . لعنتی کلا دو تا پلاستیک گومبولی داره برا من یکیش شکسته موقع تغییر مسیر هم به سمت راست متمایل میشم هم نمیشه درست چرخید و پیچید . باید عوضش کنم ولی پولم ته کشیده پدرام ریدم دهنت با خودت و کار شخمیت . میگفتی برم تدوین یاد بگیرم جا این عن بهتر بود

pendar

روزمرگی

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 10:5

خوابیدم رو تختم کتاب میخونم . یه کتاب انگلیسی دارم که هیچی ازش نمیفهمم . ادبیاتشون برام یکم مشکله . اسم کتابه رو قبلا گفتم اینجا normal people . عادت ندارم کتابا عاشقانه بخونم معمولا آبکین . کولرو خاموش کردم تا یکم استراحت کنه قربونش بشم . چهار طبقه داشتن یه خونه قدیمی باعث میشه به کولرا آب چندان زیادی نرسه و تشنه بمونن خیلی موقع ها و بعد یه مدت پمپ و دم و دستگاهشون بسوزه . این ناراحت کنندس

یکم با رفیقمم حرف زدم یه ربع پیش . عااا حوصلم سر رفته . از بیکار بودن به مدت طولانی متنفرم و این خیلی رو مخهههه . حوصله فیلمم ندارم .
یه داستان تو ذهنم بود شروع میکنم نوشتنش . فکر میکنم دفتر داستان و این چرت و پرتام ته کشوم باشه . امیدوارم باشه

pendar

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ 18:20

میشه گفت ساعت پنج و نیم دفترو ترک کردم. پدرام بازم رید به مغزم و انقدر اعصابم خورد شد که یه دقیقه هم واینسادم . احتمالا فردا پس فردا هم نرم دفتر تا بعد ببینیم چی میشه ‌. قسطای دیجی پی رو هم نمیتونم بدم فعلا چه برسه به پولی که از مامانم قرض گرفتم . فردا احتمالا برم یکم بیرون ول بگردم الانم دراز کشیدم رو صندلی پارک تا هشت بشه برم خونه حوصله اینو ندارم سوال جوابم کنن

pendar

روح

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ 10:0

صبح زود بیدار شدم برا بازی آرژانتین . مسی هتریک کرد و من قیلی ویلی میرفت دلم . خدا رو شکر گی نیستم وگرنه قابلیت اینو داشتم بیشتر از اینم فنش باشم . لعنتی هر حرکت تیمو هدایت میکنه. گل اول مگه چجوری بود . بازیکنا آرژانتین از نیمه خودشون پاس دادن مسی رفت گل زد . خیلی خوبه این بشر

یه سری کارامو کردم الانم اومدم دفتر مشغولم .

خوابم میاد یه کم . حوصلمم سر رفته . دلم گیم میخواد . بیشتر از همیشه

pendar

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ 5:5

چی زد مسییییی

pendar

روزمرگی

سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ 21:28

تمام روز رو تقریبا همزمان با کار چت کردم . یه تیشرت برا دوستم سفارش دادم که امیدوارم خوشش بیاد .

الان داشتم یکم گیتار تمرین میکردم و آکوردایی که نوشته بودمو دوباره یاداوری میکردم به خودم . سیم گیتارم یه ذره مونده پاره شه میتونم حس کنم .

دیگه با چند تا از دوستام تلفن زدم حرف زدم . خال خالی کلا میفته رو دوش من . پدرام میره از پروژه بیرون حقوقم میره بالا . دیگه ازین جور چیزا . وای حتی تایپ کردن دیگه سخته . البته امروز از ظهر به بعد همه چی خوب بود . خوش گذشت کلی حرف زدم . دلم نمیخواد راجب احساسات و این چیزام با کسی حرف بزنم ولی بازم دم به تله دادم .

میرم بخوابم صبح برم دوچرخه سواری . کنگ فومو این ماه نرفتم خوشحالم .

pendar

روزمرگی

سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ 14:1

صبح حالم خوب بود میشه گفت با موتور رفتم سر کار و دو تا تیشرت دیگه هم سفارش دادم . احتمالا این ماه پول کم بیارم خرجام از دستم در رفت .
بعدم نمیدونم ساعت چند معلوم شد یه دروغ گفتم . حتی همون موقعم که اون دروغو گفتم اینجوری بودم که چه چرت . چرا اصن همچین چیزی باید بگم . ولی به هر حال یه اشتباهه که انجام دادم. سر اون اشتباه زیاد انجام دادم . نمیدونم فکرم نمیکردم اون بفهمه زیاد اهمیت بده . حالا هرچی که هست دروغ گفتم و الان شکر آب شده یکم همه چی . مسخرس که همچین کاری کردم . هرچی هم میگم پشیمونم قبول نمیکنه . آه خدایا . غذا سفارش میدم

pendar

دیشب

سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ 10:26

خلاصه بازی ایران نیوزلندو دیدم . میدونی استراتژی قلعه نویی نمیدونم کی قراره تغییر کنه ولی خدای خسته نمیشه انقدر سانتر میکنن تو محوطه جریمه تا شانسی یکی سرش بخوره گل شه ؟ حالا نه اینکه بد بوده باشیما خیلی شانس آوردن نیوزلندیا ولی خب یه تیم محکم قد بلند بخوره بهمون میخوایم چیکار کنیم ؟
بیرانود که قشنگ انگار به دستش روغن زده بودن . نمیدونم آخرین باری که حس کردم ایرانه ارزششو داره 2014 بود . حتی 2018 هم خوب نبودیم خدایی با اینکه خاطره انگیزه برام خیلی از لحظاتش .
باز تو حمله بهتر بودیم موقعیتا نیوزلندو نگاه کنی میبینی چقدر قشنگ پاس کاری میکنن . دفاعمونم سوراخه . رامین نبود چیکار میخواستیم بکنیم واقعا .

pendar

دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ 19:46

گرمازده شدم . دارم از حال میرم تقریبا . البته کم خونیمم بالا زد نهار زیاد نخوردم . نمیتونم خودمو بیدار نگه دارم .

من بهش معتادم . به بودنش همیشه پشت گوشی . باید کم کم عادت کنم بیرونش کنم از ذهنم ولی مگه میشه با اونی که دوسش داری حرف بزنی و سعی کنی دوسش نداشته باشی . البته اونم سعی میکنه عادی سازی کنه . حتی ادبیاتشم عوض کرده و این خیلی رو مخمه . تقصیر خودمه . دهنمو باید ببندم

pendar

قهوه

دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ 16:8

پدرام راست میگه بدن من به قهوه عادت نداره . تقریبا یه جا نمیتونم بشینم یکم زیاد از حد خوردم دارم رسما بالا میارم . چرا ساعت عن پنج نمیشه من دارم میمیرم تا مث سگ بدوعم تو زمین چمین . نمیتونم درست فکر کنم و تمرکز کنم .
آم یکی از دوستای مجازیم داره میاد تهران و اصرار داره ریز همو ببینیم . زکی . این فکر کرده قیافم مث عکس پروفایلمه . یعنی عکس پروفایلم عکس خودمه ولی میدونی تو بست ترین حالتتو میذاری پروفایل دیگه مگه نه . فعلا یه ورم نیست کلی کار ریخت رو سرم . پدرام اینجوریه که دو هفته هیچ کاری بهت نمیده یهو میاد بهت میگه از فردا تا دو ماه آینده شل کن لذت ببر . د آخه ...



چرا من انقدر بی ادب شدم ؟ تو دنیای واقعی ( وقتی پیش دوستام نیستم طبیعتا ) کمتر حرف بد از دهنم بیرون میاد . درواقع از وقتی با اون دوباره حرف زدم سعی کردم اصلا فحش ندم حتی پیش دوستام . به قول آکا خودمو دارم برا یه خواب و خیال از نو میسازم . آکا حالا چرت و پرت میگه البته با اینکه حرفاش محترمه ولی شایدم راست بگه . حالا به هر حال سعی میکنم اینجا کمتر فحش بدم .

pendar

دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ 11:43

دلم میخواد گیم بزنمممممممممممممم

پدرام چی میشد سارا رو بفرستی اتاق اونور . وای زودتر ساعت پنج شه برم فوتبال . البته هشت هفتس که نبردم . واقعا جمله تلخیه . یه بار چهار تا جلو بودیم و کامبک خوردیم . من فوتبال بازی کردنمو خیلی دوست دارم فقط اگه فیزیک بهتری داشتم ...

بخدا هیچکس حریفم نمیشد . من و پدرام شکست ناپذیر میشدیم . فیزیک بدنیمم خوبه ها فقط باید برم بدنسازی . صبح زود سعی میکنم برم دوچرخه سواری

pendar

روح

دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ 10:17

دیشب سر بازی ژاپن هلند انقدر انرژی داشتم خدا میدونه . سر گل اول ژاپن داد زدم یسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
حالا با دوستم ( همون ) شرط بسته بودم و من هلندو انتخاب کرده بودم ولی تمام دلم پیش ژاپن بود . خیلی کیوتن کلا .
سر گل دومشون بیشتر پشمام ریخت . رو سر فندایک سر بزنی ؟ فقط از ژاپنیا برمیاد
الان قهوه خوردم . قهوه باعث میشه حالم خوب شه جدیدا تپش قلب نمیگیرم فقط پر انرژی میشم .
جام جهانی بهترین اتفاقیه که تو چهار سال اخیر تجربه کردم . 2022 هیچوقت از یادم نمیره انقدر دوسش داشتم . وای جوری که از کلاس خصوصی تا خونه دوییدم که فینالو ببینم . چرا اون موقع وبو نداشتمممممم .
بعد به معلمم میگفتم زودتر تمرین بده حل کنم بدو بدو . خدایا امروز عصرم فوتبال دارم . فوتبال بهترین چیزیه که میتونم تجربه کنم . میتونم ساعت ها راجبش حرف بزنم بدون وقفه . بهترین حس دنیاس . غیر قابل پیشبینی . منظورم اینه کی فکرشو میکرد یه روز قطر با سوییس مساوی کنه . ژاپن تو دو دوره جام جهانی اسپانیا ، آلمان و هلند رو ازشون امتیاز بگیره . ترکیه جلو استرالیا تحقیر بشه. برزیل هفت تاااا از آلمان بخوره . اینا اصن عجیبن . جام جهانی واقعا تو یه لیگ دیگس . فقط کافیه تاریخچه کشور خودمونو تو جام های قبلی ببینید که نه تنها مردم ، همون بازیکنایی که کلیم پول میگیرن واسه یه شوت تو چارچوب چقدر گریه کردن . هیچ ورزشی اینجوری نیست . هیچ ورزشی انقدر تو قلب مردم ، سیاسیت و سرنوشت یه کشور تاثیر نداشته . مگه میشه ادم یادش بره که دروگبا جنگ داخلی کشورشو سر جام جهانی تموم کرد ؟ مگه میشه عابدزاده ، علی کریمی و علی دایی رو فراموش کرد . زیاد حرف میزنم چون انرژی دارم . واقعا یکیو پایه میخوام سر جام جهانی باهاش حرف بزنم

pendar

روح

یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ 19:28

همچنان نشستم روبروی بستنی فروشی مورد علاقم . خیابون شلوغه .

دارم به کارایی که فردا قراره بکنم فکر میکنم .

چند تا موزیک دانلود کردم تو راه گوش بدم از هیچکدوم خوشم نیومد . یه عنکبوت داره رو شلوارم راه میره .

نینیا تو کالاسکه واقعا نقش اشراف زاده ها رو دارن

pendar

روح

یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ 18:12

واقعیت اینه که با اینکه من درسمو موفق نبودم توش اما ذهنم خیلی وقته با همون رشته مدرسم سازگار شده . اگه x اتفاق بیفته حتما y اتفاق میفته . همه چی صفر و یکه . رابطه آدما باهم همینطور . وقتی یه حرف خوب میزنی به طرف مقابل یا براش کادو میخری عدد صمیمیت بینتون بالا میره . وقتی همو نمیشناسین مخصوصا .
من نمیدونم چیم . خستم یا هنوز میتونم ادامه بدم . سعی میکنم بیخیال باشم . من چیم

pendar

روح

یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ 8:3

سعی میکنم با چیزای مختلف خودمو مشغول کنم تا کمتر به چیزی یا کسی فکر کنم . صبح تو اتاقم یکم شنا و دراز نشست میرم ، بعد میرم صبحونه میخورم و راه میفتم به سوی دفتر . اونجا موقع کار موزیکم گوش میدم تا فکرم جای دیگه نره . موقع کارم سعی میکنم با کسی چت نکنم و اینستا و این چرت و پرتا نرم . درواقع این چیزایی که گفتم بهترین حالتیه که تو روز میتونم داشته باشم چون صبحا و شب ها باید به فکر و خیالام برسم . نوشتن کمک نمیکنه بهم صرفا یه جاس که میتونم اینا رو ثبت کنم و حرف بزنم بدون اینکه انتظار داشته باشم چیزی در جواب بشنوم . البته معمولا جوابای خوبی میگیرم اینجا . گشنمه و شکمم داد میزنه لاشی نه دیروز نهار خوردی نه شام .

گفت و گوی مورد علاقم گفت و گوییه که سر بیشتر حرف زدن رقابت باشه . من یه چیزی بگم اون بیشتر بگه . دقیقا اگه خلاف این باشه و من هی تلاش کنم گفت و گو رو زنده نگه دارم واسم بی معنی میشه حرف زدن با اون ادم و اعتماد کردن بهش .

pendar

روح

شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ 8:50

دیشب یادم نیست کی خوابیدم . پنج ؟

یکم سریال دیدم و چت کردم تا اون ساعت رسید . پشیمونم ازینکه یه ساعت تنظیم نکردم که زود پا شم چون پدرام اومد و دید من هنوز حاضر نیستم. حالا نه اینکه عصبانیتش به یه ورم باشه حوصله دردسر ندارم . بعدم خواستم برم که تا 9 دفتر باشم مامانم نذاشت . چشمام داره میسوزه . بد خوابی اثر بدتری داره نسبت به هر چیزی رو من .

خدایا من قراره پنجاه سال دیگم این زندگیمو تحمل کنم؟ نهایت دو هفته دیگه بتونم .

pendar

روح

شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ 0:27

Fleabag قطعا یه جایی از قلب منو گرفته

pendar

روح

جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ 18:5

خونه رو تمیز کردم راهرو رو دستمال کشیدم . یکم فیلم دیدم و فکر کنم الانم برم بیرون بگردم . اینو نگفتم که چند وقت پیش دوچرخمو درست کردم الان میخوام برم پارک تستش کنم .

همینی که هستم اکثر جا ها جمله غلطیه ولی با گفتنش گاهی میشه کمک کرد . نیاز به چایی دارم

pendar

روزمرگی

جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ 14:30

تازه از خواب بیدار شدم .یکم موزیک گوش میدم بعدشم نهار میخورم و سریال میبینم .

آه خدایا دلم تنگ شده بود واسه اتاقم

pendar

روزمرگی

جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ 8:56

تو صف نون وایسادم درحالی که خواب و بیدارم . تا حالا گفتم تو خواب و بیداریم چقدر خنگ میشم ؟ جالبه چون الان هیزم شدم سعی میکنم سرمو بندازم پایین . دیشب دوباره سیگار کشیدم . یه جورایی خودمو ول کردم . موضوع مهمی نیست سیگارا ولی برا من بود . فکر نکنم جلو خودمو دیگه بگیرم

هر روز حس میکنم بدنم بیشتر داره به فاک میره و صبر و حوصله ندارم . دوست دارم پلی لیستای بقیه رو بدزدم . همش موزیک جدید میخوام درحالی که قبلیا رو زیاد گوش ندادم

pendar

روزمرگی

پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ 19:54

روبروی بستنی فروشیی که همیشه ازش خرید میکنم نشستم با گوشی کار میکنم . امیدوارم ازم ناراحت نشه که چیزی نمیخرم . دلم میخواذ غذا بخرم . ولی ترجیح میدم پولمو خرج نکنم . آه رفتم تو کال با همت . خواهرش کیوته . عا عرفانم اومد

دارن میبینن تهران تا مشهد با تهران تا قشم چقدر فرق داره . یکی از دلایلی که با دوستام درد و دل نمیکنم همینه . اسکلا

فکر کنم برم یه چی بخورم بیرون

pendar

روزمرگی

پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ 15:11

حوصله زیاد ندارم با کسی حرف بزنم . دیروز کلا سلام خداحافظ گفتم با همکارام . الان دراز کشیدم رو مبل دارم غذا میخورم و به این فکر میکنم که کلا دلم نمیخواد کاری کنم . با کسی چت کنم گیمی بزنم یا فیلمی ببینم . حوصله هیچکدومو ندارم . میخوام بخوابم . برای یه تایم طولانی .

عااا هم اتاقیم آدم خوبی به نظر میاد ولی حقیقتا اگه کمتر پشتم حرف بزنه خوشحال میشم . به خدا این دفتر ماعه تو یه حرف بزنی قطعا ما میفهمیم . جلو روم بگو تهش میگم گوه نخور بشین پشت میزت . حالا برام مهم نیست حرفی که راجب من میزنه راجب هرکی حرف بزنه همینجوریم . خاله زنکی نباید وارد محیط کار بشه . چیز ساده ایه . واسه دفتر شکلات و یه سری وسایل گرفتم . آخر ماه بتونم پنج میل نگه دارم خوب میشه .

pendar
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
کدهای وبلاگ