My boring life

روح

شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ 8:5

دییشب یه دعوای مسخره با مامانم داشتم که تهش پاشدم از خونه زدم بیرون . اومدم دفتر و شبو اونجا خوابیدم درحالی که پدرامم یه جوریه انگار که به زور داره حضورمو تحمل میکنه .

شب سختی بود چون خیلی گرم بود و من نتونستم بخوابم .

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ