برای این دو تا اپیزود آخر خال خالی زیاد وقت نذاشتم و به خودم فشار نیاوردم . کلی اومدن حرف زدن باهام که چرا استتیک شده و اون هیجان رو دیگه نداره . خیلی زود نتایجو میگیری این رو مخه .
صبح بابام جراحی باید میکرد دندونشو باهاش رفتم تنها نباشه . در نهایت اون منو رسوند دفتر ...
هرچقدرم بزرگ بشیم همچنان جلو اونا بچه ایم .
عصری با یکی از دوستام میرم بیرون . پارک احتمالا یکم چیز چرخ میزنیم . روزای ساکت و بدون اتفاق خاصی خیلییی خوبن