پینترستو یکم وا کردم بگردم . یکی از آیدلاش عکسش همون اول اومد . اینجوری بودم که بیخیال جاسوسی از من بشو لطفا دیر وارد عمل شدی . دیر عادت میکنم . با اینکه ری اکشنم اینبار آروم تر بود نسبتا . دفعه قبلی شمال بودم و داشتم تازه پاره میشدم . فقط نمیدونم یه جورایی هیچوقت این چیزی نیست که بخوامش . گرچه منطق میگه از اول اصن نباید نزدیک میشدم که اینجوری بشه . ولی مگه میشد ؟ هوم میشد . دلم شیرپسته میخواد . یه ماچا بهش بدهکارم . هر بار از یه کافه رد میشم یادش میفتم .