شب یلدا ؟
صبح رفتم خرید و میوه و کلی چیز گرفتم . باقالی و لبو مهم تریناش بود . بچه بودم لبو دوست داشتم ولی بزرگ شدم نمیدونم چرا این حس پرید . از بچگی ولی تنفر عمیقی نسبت به شلغم داشتم . عصری رفتم نون همبرگر و نوشابه گرفتم . الان پدرام اومد خونه . به بابام زنگ زدیم و یلدا رو تبریک گفتیم . بعدش باقالی خوردیم . الان نشیتیم تا پدرام از حموم بیاد و بریم شام بخوریم . هندونه واقعا سنگین بود و بعلاوه چیزای دیگه باعث شدن که کتفم درد بگیره .نمیدونم چرا اصن اینجا مینویسم وقتی همه روزا عین همن . زمانی که میرفتم سر کار خیلی فرق داشتن ولی الان رو دور تکرار افتادن .دوباره دارم تو حسرت گذشته گیر میفتم . برا همین همه عکسای گوشیو ریختم تو فلش . بعدا میریزم تو هارد. نمیخوام دیگه به گذشته فکر کنم . نباید اینکارو کنم چون فقط حسرت میخورم