My boring life

جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ 8:20

همزمان این حسو دارم که هم هیچ حرفی برا گفتن ندارم و هم میخوام یه صبح تا شب حرف بزنم . تکلیفم با خودم معلوم نیست

دیروز روز بدی بود ولی نه خیلی بد . فقط سودی نداشت . با مامانم سه بار دعوام شد و صراحتا گفتم که ازشون متنفرم . نه واسه اینکه گشادم و درس نخوندم ، واسه اینکه اونا منو اینجوری تربیت کردن و من به عنوان یه پسر تو اجتماع هیچ عنی نیستم . این باعث شد ناراحت بشه ولی اون لحظه انگار بزام مهم نبود

شب سمبوسه خوردم و در کنارش از سرما خوردن و مریض بودن بهره بردم .

از پسرای بد و لاشی از بچگی خوشم میومد . کلا به چیزای منفی علاقه بیشتری داشتم😂 الان واقعا پسر خوبی نیستم و کارایی که میکنم بچگونس و عذاب وجدان بهم میده ولی حال میده نمیتونم بس کنم

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ