درحالی رو تخت دراز کشیدم که میدونم امروز روز آخره . شب آتیش درست میکنیم اگه آسمون باهامون مهربون باشه ( ابریه از صبح حس میکنم منتظره ما بریم بیرون تا شروع به باریدن کنه ) صبحم رفتم شنا کردم تو دریا و رفتم بعدش رودخونه . از یه یارو که داشت ماهیگیری میکرد یاد گرفتم یه چیزایی . در کل روز خوبی بود . یکم دیگه دراز بکشم بعد میرم از یه بغالی