My boring life

روزمرگی

پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 9:34

دیشب شب خوبی بود . رفتم زبان دیدم فقط 6 نفریم و معلم زبانمونم یکی دیگس . یه خانومه بود که قدش کوتاه بود و یه جورایی خیلی کوچولو و بامزه بود .
اولش فضای کلاس جدی بود بعد من شروع کردم کم کم شوخی کردن و یکم یخ کلاس آب شد . تیچر خوبی بود امیدوارم ترم بعد این معلممون بشه . یه پسرم هست اسمش علیه باهاش دوست شدم . ورزشکاره و کار میکنه .
دیگه اومدم خونه دیدم مامانم پیراشکی گوشت درست کرده . البته شبیه هرچی بود جز پیراشکی ولی بازم به شوق و ذوقی که داره احترام میزارم . بغلش کردم تشکر کردم . دو تا پیراشکی که خوردم حس کردم پر شدم . سنگین بود . سیبزمینی هم درست کرده بود که اونم خوردم . بعد رفتم دراز کشیدم موزیک گوش دادم تو اتاقم تا 12 اینطورا . یکمم تو دفترم نوشتم . سبک نوشتنم بهتر شده . خوشوم میاد

pendar
کدهای وبلاگ