My boring life

روح

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 18:30

میدونم که یه روز بالاخره میرم مسافرت بدون اینکه به خانوادم بگم . میدونم که به آدمای زیادی وابستگی ندارم . فکر کنم اینجا گفتم که یه شب تو خیابون خوابیدم . درواقع همون شب نوشتم اینجا فکر کنم یادم نیست . به هر حال بدم نمیاد فرار کنم . اومدم پارک نحج‌البلاغه اگه املاشو درست نوشته باشم . یه بار پاییز یا زمستونم اومدم با دوستم . درواقع چند بار . اون موقع خلوت بود الان شلوغ تره .نمیدونم بعدش احتمالا تاکسیی بگیرم چیزی سوار شم برم یه رستوران شاید . شایدم یه فلافلی .

احتمالا دوباره پیگیر کاری که دوستم گفت بشم

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ