My boring life

روزمرگی

پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ 22:47

قرار بود شب شام بریم خونه فامیل و خب اونجا همه بودن . یه جوری پیچوندمش . به این فکر میکنم که روزای بعد کنکورم چقدر بد بودن . میدونین من به تراپی و این چیزا اصلا اعتقاد ولی همین من دو سه ماه رفتم تراپی اون سال . اونجایی بدتر میشه که مامانم گفت برم .چون واقعا داغون و افسرده بودم . زیاد پنیک و خیلی احساس تنهایی داشتم. چیزی که بر طرفش کرد هیچ چیز خاصی نبود . من فقط به زندگیم ادامه دادم . دوباره ماه پیش فکر کنم تو اون لوپ افتادم و بعد یه سال دوباره یه پنکیک ( همون پنیک ) زدم

بعضی آدما دوست داشتنین و دلم میخواد بغلشون کنم ولی نمیتونم .

داره خوابم میبره و خیلی گشنمه

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ