My boring life

چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ 23:21

روز خوب ؟ نه معمولی بود .

داشتم میرفتم مترو ، یکی از همین پیراشکی فروشی های مترو رو دیدم و دلم خواست .رفتم جلو که بگیرم دیدم یه خانوم تپلی نشسته بود . هرکاری کردیم کارتخانش کار نکرد و من با این حال که خدایا وادفاز یه هفتس سیخ کردی رو من داشتم میرفتم سوار مترو بشم . راستش خیلی ناراحت تر از چیزیم که اینجا مینویسم

سوار مترو شدم باز فاز دلقکم زد بالا ناخودآگاه. به این فکر کردم که یه خانوم میشه گفت چاق فروشنده یه پیراشکی فروشیه . مث بسته های سیگار که روش عکس یه ریه سیاهه . اینجوری شدم که خدایا فهمیدم چرا پیراشکی نتونستم بخورم دمت گرم .

دیگه رفتم زبان . معلمم کیوت به حساب میاد . بچه ها اکثرا از من کوچیک ترن .

الانم رسیدم خونه . خستم . دل تنگ یه جورایی . ولش

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ