بین همه نوه های مامانبزرگم از همه بیشتر من بهش سر میزدم . بعضی شبا خونش میموندم ازش مراقبت میکردم . آخرین سالی که پیشم بود سال کنکورم بود برا همین نمیذاشتن شبا پیشش بمونم . عجیبه . آخرین بار که پیشش رفتیم برا سیزده به در بود . البته ما شونزدهم رفتیم و من اون شب پیشش موندم . سه روز بعد سکته کرد و یه هفته بعدش فوت شد . البته اگه اشتباه نکنم
هوم . آخرین بار رو تخت آی سی یو دیدمش . هر از گاهی اینجوری یادش میفتم . قبلا حتی گریم میگرفت . نمیدونم خیلی خیلی خیلی برام عزیز بود . عین مامان دومم بود . من نصف عمرمو پیش اون بودم چون مامانم کارمند بود و ازم نمیتونست نگهداری کنه . همیشه چایی تو خونش دم بود . همیشه یه بو و صدای خاصی میداد خونش . همیشه صدای قرآن میومد . میدونید اینو فکر نکنم اینجا گفته باشم . یا به هرکسی . بعضی موقع ها خواب میبینم که تو خونه مامانبزرگمم و همه چی همونجوریه که یادم میاد . همون بو و همون صدا ها . خنک و ساکت .
شاید هیچوقت با رفتنش کنار نیومدم . مرگ عجیبه . خیلی راحت یکیو میبره انگار که هیچوقت نبوده . خونشو فروختن . یه خونه هم تو بازار داشت که خیلیییی ارزون فروختن سر اینکه خراب شده بود و ته یه کوچه باریک بود . خونه روبروییش راضی نشد که خراب کنه خونشو وگرنه الان قیمتش خیلیییییییی بالاتر میرفت . به هر حال سهمیم به ما نرسید مامانم سهمو بخشید به خالم . لیاقتشم البته داشت . جالبه تنها نوه ای که ارث بهش رسید من بودم . یه تلویزیون و یه سری وسایل تو کمدش . یه ساعت قدیمی و اینجور چیزا . ساعته رو دوست داشتم . تلویزیونه رو امروز راه انداختم باهاش فیلم دیدم .
مامان جونم امیدوارم هرجا که هستی خوشحال باشی . قطعا بهشتی . نه . تو خود بهشت بودی