My boring life

پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ 14:54

سال پیش به این فکر میکردم که اگه تا نوزده سالگیم یه شغلی تو سینما داشته باشم احساس خوشبختی میکنم . تولدمو تو محل کارم گرفتم ولی احساس خوشبختی نداشتم . برعکس کاملا کلافه و عصبی بودم . حوصله هیچکسو نداشتم و با خودم درگیر بودم . حجم انبوهی احساس شرم تو سرم داشتم و حتی خجالت میکشیدم با آشنا ها حرف بزنم مبادا ازم راجب دانشگاه سوال بپرسن . مهمترین نقطه امسال من دی ماه بود . تقریبا به جنون رسیده بودم . تو اتوبوس دعوا میکردم ، با پدرام دعوا میکردم ، هر کی بهم پیام میداد باهاش بد برخورد میکردمو حالم از همه چیز بهم میخورد .

زمان همه چیزو درست میکنه و باعث میشه آدم بهتر بشه . من هنوزم همون پسر بچه پارسالم . نمیخوام این فکت تغییر کنه و به تخمم نیست کی چه فکری میکنه ولی نمیخوام ذوق و شوق بچگیم رو فدا کنم . یه سری کارا هست که باید انجام بدم برا امسال و سال دیگه باید اون کارا بزرگتر باشن . نیاز شدیدی به پول دارم و صبح زود تا ده شب کار میکنم اونم هفت روز هفته . از آدمایی که ذهنمو مشغول میکنن دوری میکنم . پلن همینه

هر سال باید قابل اعتماد تر بشم برای دنیا

pendar
کدهای وبلاگ