My boring life

جمعه

جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 8:54

صبح جمعه یکی از بهترین تایما واسه زندگی کردنه . نه صدا ماشین میاد . نه من قراره برم سر کار . رفتم نون بگیرم . خیابون انقدر خلوت بود که دوچرخمو برداشتم رفتم یکم گشتم . زندگی زیبا .

من از موقعی که یادم میاد صبح جمعه شکلات صبحانه میخورم . ید یارو بود اسمش عباس بقال بود .صاحاب خونمون بود اون زمان . یه بقالی داشت من همیشه میرفتم ازش خرید میکردم . اون موقع خونمون نزدیک مولوی بود و شلوغ بود. جای امنیم نبود ولی اون تایم اونجا با صفا تر بود و خانواده ها قدیمی تر . شب با مامانم میرفتیم مسجد و تو راه برگشت تا خونه میدوییدم . الان میری اونجا بعضا ترسناک شده . درباره خونه هایی که بودیم توش بعدا مینویسم . مستاجر بودن یه نفرینه . میتونستن خونه بخرن اون موقع ولی نخریدن . البته الان دو تا خونه میشه گفت به ارث رسیده بهمون . جفتشم کوچیک و دوره . فکر اقتصادی خانواده هم اجازه نمیده اجاره بدن .

همون فکر اقتصادیی که ماشینو فروختن ، یهو ماشین رفت بالا . طلا فروختن ، اونم یهو رفت بالا بعد از اینکه فروخته شد .

راجب چیزای دیگه که نباید صحبت کنم . عجیبه هنوز منقرض نشدیم

pendar
کدهای وبلاگ