دیشب جشن روز مادر رو گرفتیم . من تو خستگی مطلق بودم چون از ورزش اومده بودم و صبح جمعه هم کلی پیاده روی کرده بودم . یک ربع دیگه باید دفتر باشم ملی هنوز تو تخت خوابم . انگار کنده شدن از تخت هرچی میگذره غیرممکن تر میشه . فکر کنم باید راجب مرخصی با پدرام صحبت کنم ولی بعید میدونم بتونم یک روز با مامانم بصورت صلح آمیز رفتار کنم . برگردم به خوابم