هوم با یکم سختی تونستم یه سریالی که خیلی وقته دوست دارم ببینم رو تا قسمت 4 جلو برم . اجساس بیحالی دارم . میدونید من تو بعضی چیزا خوش شانسم . مثلا دوستای خوبی دارم که هر موقع بخوام کمکم میکنن ( نه تو حوزه اینترنت ) یا برادری دارم که همیشه همراهمه . خانوادم همیشه پشتیبانم بودن و سطح زندگیمم در حد معمولیه . ولی تو بعضی چیزا بدشانسم . احمقم هستم ولی بد شانس بیشتر . جفتش بهم وابستس البته . یه جورایی دلم میخواد گریه کنم . آخرین باری که گریه کردم خیلی وقت پیش بود حتی تو بدترین حالمم گریه نکردم ولی الان شاید بکنم . شمال بهم کمک میکنه حالا که بابامم میاد میتونم تنها تر و راحت تر باشم این خیلی خوبه . از وقتی بابام اومده کارای خونم یک دهم شده . البته که دلم میخواد گاهی با کله بزنم تو صورتش ...
تنها جایی که میتونم وقت تلف کنم اینجاس و وبمو دوست دارم . یه وبلاگی هم بود که چند بار رفتم و اونم چند بار اومد و کامنت گذاشت راستش دلم برای اونم تنگ شده . چیز زیادی ازش نمیدونم ولی همون تو یه سالی که دنبالش کردم بامزه بود . امیدوارم سالم و سلامت باشه فعالیت دیگه نمیکنه .
بهترین تصمیمی که این چند وقت گرفتم نکشیدن سیگار بود . واقعا هم پاش وایسادم با اینکه گاهی حس میکردم مث سگ نسخم .
دیروز کلی غذا خوردم امروز حس میکنم تا شب نمیتونم چیزی بخورم . دیشب حالم یکم بد شد و هنوزم بده . اینجا نوشتن باعث شد بهتر بشم . عصبیم یکم . امیدورام رو کسی خالی نکنم . اخه چه گوهی باید بخورم که کافی باشم ...
نمیدونم . شاید بعدا فهمیدم . بزرگ شدن به همین درد میخوره . اینکه همه این چیزا بعدا مسخره به نظر میاد خودش مسخرس . همین الانم اینکه جدی میگیرم این چیزا رو داره اذیتم میکنه چون من این نیستم . به یه ور تر از این حرفام و منطقی فکر میکنم خیلی جاها . در حالی که عملم و ذهنم الان احساسیه خیلی