خوابیدم رو تختم کتاب میخونم . یه کتاب انگلیسی دارم که هیچی ازش نمیفهمم . ادبیاتشون برام یکم مشکله . اسم کتابه رو قبلا گفتم اینجا normal people . عادت ندارم کتابا عاشقانه بخونم معمولا آبکین . کولرو خاموش کردم تا یکم استراحت کنه قربونش بشم . چهار طبقه داشتن یه خونه قدیمی باعث میشه به کولرا آب چندان زیادی نرسه و تشنه بمونن خیلی موقع ها و بعد یه مدت پمپ و دم و دستگاهشون بسوزه . این ناراحت کنندس
یکم با رفیقمم حرف زدم یه ربع پیش . عااا حوصلم سر رفته . از بیکار بودن به مدت طولانی متنفرم و این خیلی رو مخهههه . حوصله فیلمم ندارم .
یه داستان تو ذهنم بود شروع میکنم نوشتنش . فکر میکنم دفتر داستان و این چرت و پرتام ته کشوم باشه . امیدوارم باشه