My boring life

روزمرگی

جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ 9:27

معمولا وقتی عصبانی یا ناراحتم تو لاک تنهایی خودم بیشتر فرو میرم . سعی نمیکنم با کسی حرف بزنم چون مجبورم خودمو نرمال نشون بدم . یه جور دروغگوییه

نصفه شب دیدم یکی از دوستام ازدواج کرده . باباش هم اومده بود تو اون خونه و کلا بند و بسات بود . همون دوستمم هی بهم چپ چپ نگا میکرد . مامانم بهم گیر میداد و حرص میخورد که فلان کارو کنیم . نمیدونیم یه اعلامیه چیزی بود رو پارچه بود که با دو تا بند باید میبستیمش نصف داستان درگیر اون بودیم و انگار تو کل داستان مشکل من بودم . ناخوداگاهم خیلی باهوشه . تهشم نمیدونم چیشد دوستم رفت تو اتاق لباس عوض کنه من اومدم از اتاق رد بشم دیدم لخته بعد به خواهرش ( که خیلی کوچولوعه تو دنیای واقعی ولی اونجا بزرگ بود ) گفتم که درو ببند درو ببند . بعدشم دیگه کابوس وار همه بهم نگاه میکردن و مامانم گفت پسره بی شرم و حیا

دیگه نصف شب بیدار شدم ولی دیگه نخوابیدم . شبم البته هشت اینا خوابیده بودم ولی بیست بار بیدار شدم وسطش .

رفتم صبح زود دوچرخه سواری بعدشم نون بربری کنجدی گرفتم آوردم خونه . برام جالبه که امروز کجا میخوام برم ول بگردم . بازم احتمالا شمال تهران برم جا های بهتری پیدا میشه . واقعا اینکه لوکیشنا تفریحی تهرانو نمیدونم رو مخه .

درواقع تو سه روز اخیر مخصوصا بعد از دعوام با پدرام با خیلی چیزا راحت تر کنار میام . میپذیرم و احساس کوچیک بودن بخشی ازم شده .

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ