رفتم نون بگیرم با موتور . تقریبا پنجاه تا میرفتم که حس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه . سرعتمو کم کردم و خب موتور پدرام سنگینه وزنش راحته کنترلش برای همین خیلی آروم و اوکی زدم کنار و از موتور پیاده شدم رو جدول نشستم . نمیدونم داستان چی بود . بعد هفت هشت ده دقیقه اوکی شدم و راه افتادم رفتم ولی یکم تو پام و دستام مخصوصا نوک انگشتام احساس بی حسی دارم . حس میکنم رو موتور یکی یه طلسمی زده که سه بار آخری که سوار شدم هر دفعش یه اتفاقی افتاده . نون خریدم و نهار پدرامو داغ کردم تا با هم بخوریم .
فکر نکنم دیگه تایتل بزنم .