بزرگترین بخشی که خوشحالم ازش گذشتم این بود که صبح تا شب با یه اضطراب بسیار شدید روزمو شب میکردم . نه کار میکردم نه چیزی . میشستم تو تراس چایی میخوردم با غصه .