My boring life

یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳ 13:31

هوم دوست ندارم برم دانشگاه . فکر کنم بیشتر وقتمو تلف میکنه . من که با مدرک مهندسی قرار نیست کار کنم پس به یه ورم . الان که پیش داداشم دارم کار میکنم و طراحی میکنم و فیلم میبینم واقعا اوکی تر هستم .
دیروز فهمیدیم مادربزرگ ایمان ( دوست و همکارم ) فوت کرده . و واقعا حسش رو درک میکنم .کافیه یاد مامانبزرگم بیفتم تا گریه بکنم . تو این شیش ماه خیلی راحت تر شده گریه کردن . عین دخترای لوس و احساسی که زیاد گریه میکنن شدم . دیروز هوا بارونی بود و اتاق من خیلی خوشگل شده بود . نور زرد ملایم و تاریکی اتاق و صدای برخورد قطره ها به کولر و شیشه همه جیز رو فانتزی کرده بود . البته عرزشی ها این قابلیت رو دارن که به بهترین روزا برینن ولی بازم خیلی خوبه . الان تو محل کارم . یکم فیلمای دهه چهل و پنجاه سینما رو دیدم . سینتریسر واسم راحت شده . کیسم صدا میده عجیبه خانوم عبداللهی خیلی مهربونه و کلی بهم خوراکی داد . زهرا هم کلی فیلم بهم معرفی کرد . آریا حواسش همیشه هست بهم و ایمان بیچاره هم که الان سوگواره نت سیستم رو تامین میکنه . البته همه گیما رو پاک کردم . پس فقط طراحی و سینتریسر و کتاب . هفته دیگه اسباب کشی و کامپیوتر جدید و آنریل انجین .
ردیوهد خیلی خوبه . آلبوم جدید بیلی هم جالبه .

pendar
کدهای وبلاگ