دیروز ساعت پنج عصر رفتم سر کار و تقریبا ساعت هفت بود که یهو هم اتاقیم زهرا از خوشحالی جیغ زد ( ریدم تو خودم ) و بعد گفتش که فیلمنامه ای که نوشته بود توی جشنواره کاندید شده . و تقریبا برای بیست دقیقه تمام بگایی هایی که داشتم و دارم رو فراموش کردم . همه همکارام دور هم جمع شدیم و خوشحالی کردیم . امروز من باز تا ظهر باید بدو بدو کنم برم مدارک معافیت تحصیلی رو جور کنم( ریدم تو سربازی و ساختار عن کشورم) بعدش برم پیش اونا تا جشن بگیریم و فیلم ببینیم . دیشب تا ساعت دو نصف شب داشتم کار میکردم . موقع برگشت رو موتور داداشم یخ زدم چون لباس گرم نداشتم و راستییی . ماه خیلی ماه بود😭 خیلی خوشگل بود خیلی بی نظیر. و ویو پنجره ما دقیقا رو به اون بود . چراغا رو خاموش کردم تا بهتر ببینم و لعنتی بی نظیر بود . اگه خدایی وجود داره لطفا بگه چجوری انقدر خوشگل ماهو آفریده . شب خیلی کم خوابیدم . الان خمارم ولی دیگه باید برم