My boring life

GTA6

شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵ 10:41

کیه که رو لوسیا کراش نزنه . خواهر هم مادیش خوبه هم معنویش. البته که کنیز کلویی باشه

pendar

روزمرگی

پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۵ 21:47

نت مشهد خیلی عجیبه . تلگرام باز میشه ولی گوگل نه .

بیشتر شبیه تهرانه زیاد احساس جدیدی ندارم ‌ . به جز مدل حرف زدنشون . بامزن

آکا تنها فردیه که این روزا باهاش حرف میزنم و اونم نهایت دو بار آنلاین میشیم . تازه نه زیاد . قابلیت اینو نداریم . فان قضیه اینه الان من تو شهر اونم ، اونم تو شهر من .

رفتیم پارک آبی . یه سقوط آزاد رفتم روح از بدنم جدا شد . بابام بامزه بود. بابام روز آخر به برنامه سفرمون اضافه شد. تا وقتی من میگفتم نمیومد . وقتی پدرام گفت بهش قبول کرد . تفاوت بچه بزرگ و کوچیک تو خونه ما خیلی مشهوده .

دو تایی سوار تویوب شدیم و از بلند ترین نقطه با سرسره اومدیم پایین . من شنا کردم کلی و یه مایوی جدیدم البته خریدم . آهان ماهیم پامونو خورد . ازین ماهی ریزا . قلقلک میدادن بیشتر . بامزه بود .

بعدا اضافه میکنم به پست

pendar

سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵ 9:3

تو بازی بارسا توی تبلیغاتش انهایپن رو دیدم . عجیبه . اون نیستش ولی همیشه یه چیزی باعث میشه که یادش بیفتم. دلم براش تنگ شده . دقیقا اندازه روز اول . امیدوارم موفق و شاد باشه .

pendar

دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ 9:3

کم مشکل داشتیم ، جن و روحم اضافه شد بهش

pendar

یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ 7:1

دیشب میشه گفت کلا نخوابیدم. آه من نه استرس دارم نه چیزی ولی قطعا دارم کسخل میشم با این وضعیت . انقدر فیلمای ژاپنی و کره ای دیدم حالم دیگه داره بهم میخوره .

دیروز تقریبا ۹ ساعت مفید کار کردم . بهترین تایمیه که تو یکی دو سال اخیر ثبت کردم . کلا دو سه بار از رو صندلی بلند شدم اونم برا ناهار و چایی بود .

بدنم شروع کرده به درد گرفتنای الکی . حوصله ورزش ندارم اصلا ترجیح میدم همینجوری بدنم بگا بره .دستم جدیدا زیاد میلرزه . الانم داره میلرزه . خوشوم نمیاد . سیگارم نمیدونم فکر کنم یه ماه شده . باید سلمونی برم . این هفته با مامانم میریم مشهد . ازونور آکا میاد تهران . قسمت .

تولد مامان بابامو گرفتیم . خوش گذشت . برا بابام شلوار گرفتم ، برا مامانم لباس . جفتشون خوششون نیومد . امروز فردا باید بریم عوض کنیم لباسو .

میشه گفت خودمو ول کردم .

من زندگیم یه دایره نیست . یه خط صافه که بالا پایین نمیره . جالبه که صاف بودنش به زاویه دیدت بستگی داره . خط رو میگم

سونو پیرم کرد.

pendar

روزمرگی

پنجشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۵ 14:44

در یک افسردگی بسیار بسیار عمیق شادم . تقریبا از دیروز یا پری روز . واقعا زمان رو نمیتونم بفهمم دیگه انقدر هر روز شبیه روز قبله . خیلی جالبه .
شیش هفتا ویدیوی گیم زدن کئوکسر رو دانلود شب خونه ببینم . دیشب تا سه چهار خوابم نمیبرد . ازونور آقام گوشیشو نمیداد . بصورت خلاصه بخوام بگم واقعا دارم از زندگیم لذت میبرم و به آینده فکر نمیکنم . به یه ورم نیست . به پدرام برنامه هامو گفتم و همون ری اکشن اولش نشون داد ، میگفت که قرار نیست کاری کنیم پس بیخیال شدم . چند وقت دیگه میاد گیر میده پندار تو چرا هدفی نداری . دا من دلیلی نمیبینم . واقعا شخمم نیست دیگه . اینجا کار نکنم میرم یه جا دیگه . کار کردن چیز سختی نیست برام . مامانم هفته پیش گفت باید خرجی خونه بدم دیگه. سربسته همون اجاره خونه . سو یس . 5 تومنم باید بدم به خونه . واقعا وضعیت چرتی شد و حیف . حقیقتا اگه گیر ندن احتمالا موتورم نمیخوام . برای همین هی میندازم عقب گواهینامه رو . همین الانم میتونم با ماشین برونم ولی بعضا میرم از قصد یکاری میکنم که مردود بشم عملیو . دفعه قبلی از خط ممتد رد شدم درحالی که حواسم بود . دم پارکینگم پارک دوبل زدم که اینم حواسم بود . به وضوح سرهنگه هم دید که به پارکینگ داشتم نگاه میکردم .
امروز به نسبت حالم بهتره . بهتر که نه. نمیدونم . شادم ولی بی حس ترم . چجوری توضیح بدم . مهم نیست به هر حال کسیم اینجا رو نمیخونه . حقیقتا احساس تنهایی زیادی دارم . گفتم قبلا ترس از تنهایی دارم . ولی خب من یه تایم زیادی تنها بودم . قبل از جنگ میشه گفت . حوصله ندارم نوشته ها اون موقعمو بخونم . چقدر زود گذشت . زود گذشت ولی انگار چند سال پیش بوده . عجیبه نه ؟ دلم لک زده برای تنها بودن تو خونه درحالی که بارون میاد و کامپیوترم روشنه .
بشینم دوباره داستان خوابی که دیدم رو تو دفترم بنویسم . آهنگای چرت و پرت گوش بدم و روزمو بگذرونم درحالی که به این فکر میکنم باید امروز یه چیزی یاد میگرفتم . این عجیبه . خیلی چیزا عجیبن . آدما هم خیلیاشون عجیبن . از نظرتون فردا چه شکلیه ؟
از نظرتون بهتره یا بدتر ؟ امیدوارم بارون بیاد . یادش بخیر انگار چند سال ازون موقع که پیاده میرفتم خونه درحالی که بارون میومد میگذره . گوشیم درست شارژ نداشت ولی به زور چت میکردم تو راه . یه دختر بچه بود که شال و این چیزا میفروخت . ازین دستفروشا . انقدر همو تو راه دیدیم که بای بای میکردم باهاش آخرا دیگه .
بارسا امشب بازی داره . ازین بهتر نمیشه . شب جمعه با بارسا . دختر بود تو برنامم انقدر خوشحال نمیشدم

pendar
برچسب‌ها
کدهای وبلاگ