چهارشنبه جلسه روانشناسی دارم . پری روز تو اتبوس دعوام شد . میرم سر کار ولی کار نمیکنم . نسیحتای ملت اعصابمو زود خورد میکنه و وقتی عصبانی میشم خودمو کنترل نمیکنم . خوابم کم شده تقریبا هر شب چهار ساعت و مغزم داره منفجر میشه انقدر آهنگ گوش دادم . یه زندان دور خودم ساختم از کون گشادی و ضد اجتماع بودن که داره منو ازبین میبره . دلم دیکه واسشون تنگ نمیشه . برعکس میخوام سر به تنشون نباشه . ساعته دوعه تقریبا و دیگه باید نهارمو داغ کنم ولی حسش نیست برم پس نمیرم . گیمم حال نمیده . پدرام که نسیحتم میکنه دلم میخواد صندلی رو بکوبونم تو صورتش ولی انقدر بهم محبت کرده که حتی اگه شکنجمم کنن دست روش بلند نکنم. خفه شو