روز دوم یا سوم جنگ با اطمینان میتونم بگم تا گردن خایه کرده بودم . راستش تا حالا انقدر از مرگ نترسیده بودم . وقتی بلوار کشاورز رو زدن من دفتر بودم . مامانم ترسیده بود . اولین بار تو زندگیم حس کردم مامانم ترسیده. پشت تلفن صداش میلرزید . و وقتی کوچه بغلی دفتررو زدن هوم میشه گفت این حس بدتر شد . چون شبا داداشم خونه نمیومد و کار میکرد . تجربه جالبی بود چون روزای بعد خیلی به یه ورم گرفتم . جوری که پدافندا رو میرفتم رو پشت بوم و میشستم نگاه میکردم. وحشتناکه ولی خوشگله . اینطور نیست ؟