احساس پوچی و بی هدفی مثل یه ماهی گوشت خواره که گذاشتنش کنارت .تیکه تیکه بدن و ذهنتو میخوره .
تقریبا پنجاه و شیش کیلو شدم و و حداقل باید ده کیلو اضافه کنم . استخون متحرک بودن جالب نیست . پنجشنبه شب برگشتیم تهران و دوباره آلودگی صوتی و نوری به گوشت و استخونمون تجاوز کرد . تهران فقط تایم عیدش خوبه بقیش کسشر شلوغه . دو روز گذشته و دلم برای دریا تنگ شده .
دیشب عروسی دختر داییم بودیم و بصورت عجیبی دلم میخواست دائم پیش داییم باشم . بیشتر از حد معمول کمک کردم و دم دستش بودم همش حتی بیشتر از پسرش .
سرم درد میکنه . تو یه اتاق که هنوز کسی برای کار کردن توش نیومده دراز کشیدم . صدای همکارام میاد و تمام تلاشمو دارم میکنم که صداشونو نشنوم . صدای دریا رو ترجیح میدم به همه اینا