دیشب موقع شام بابام یکم مث همیشه چرت و پرت گفت ولی اندفعه من واقعا بی حوصله و خسته بودم . دو سه دقیقه مث چی به فحش کشیدمش و تقریبا دعوامون داشت خیلی بالا میگرفت که من پاشدم رفتم اتاقم . انقدر عصبانی بودم که دستام داشت میلرزید . خودم فهمیدم دیگه این زیادیه و نشستم سر جام و انقدر کاری نکردم تا خشمم فروکش کنه . گرچه حتی الانم زیاد آروم نیستم .
آخر شبم رفتم دست و بالشو بوسیدم گفتم ببخشید .
نمیدونم داستان چیه فقط جز دو نفر از دوستام که باهاشون این روزا حرف به بقیه حس منفی دارم . حتی یه کلمه حرف زدن باهاشون باعث میشه اعصابم خورد شه .
میگذره