My boring life

دیروز

شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ 8:58

دیشب تا پاسی از شب بیدار بودم و داشتم موزیک گوش مبدادم . یکی دو ساعتم با دوستام حرف زدیم و اینجور چیزا . حدودا سه تا کیسه هیزوم جمع کردم بعد اومدم دیدم در مجموعه رو بسته . از بالا نرده پریدم داخل و رفتم با مدیر مجموعه که یه یاروعه به اسم برجی حرف زدم . خیلی رو مخه که یه ساعتی میبندن . قبلا ساعت دوازده بود الان شده هفت . ضد حال بود . بیخیال آتیش شدیم به هر حال طوفانی شد هوا اصن نمیتونستیم درست کنیم . جاش خانوادگی رفتیم پینگ پنگ و فوتبال دستی بازی کردیم . اونم خیلی حال داد .

خیلیی خستم . عصری دیروز وقتی همه خواب بودن رفتم لب دریا چایی خوردم . بعدش رفتم یه چایی دیگه ریختم و تاب بازی کردم . فکر کنم الان یه سر برم بیرون مجموعه تو روستایی که هستش بگردم .

به این فکر میکردم چیکارا میتونستم یکنم غیر لفت دادن . میتونستم فقط کمتر حرف بزنم باهاش . نمیدونم چرا انقدر احساسیم . یاد گرفتم کنترلش کنم ولی گاهی از دستم در میره . در مورد اون همه چی از دستم در میره . انگار چرخ دنده های مغزمو منفجر میکنه و باعث میشه درست فکر نکنم . نمیدونم عشق واقعیه یا نه ولی هست . دو سال پیش همه چیزم فرق میکرد ولی بازم همین اتفاق میفتاد . نمیتونستم درست فکر کنم وقتی باهاش حرف میزدم . نمیدونم . دلم براش تنگ شده. خیلی تنگ و این تازه سومین روزه . نمیتونم اسمشو تو لیست چتام نبینم و فکر نکنم به اینکه بهش پیام بدم . ولی تهش که چی همیشه من مث یه اسکل عاشقش میمونم و اون این موضوع رو نداره پس میتونه با هرکی خواست حرف بزنه راحت . نمیدونم اصن راجب من با پسره حرف زده یا نه . این وسط من فقط عذاب میبرم و از بودنش صرفا بودنش رو باید داشته باشم . مشکل رو ازون نمیتونم ببینم . من آدم جذابی نیستم

pendar
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ