حقیقتا مامان بابام برگشتن رو تنظیمات کارخانه دوباره دعوا زیاد میکنن .
رفته بودم نزدیک دریا و بارون نم نم میزد . مه پیچیده بود و یه نور و رنگ خفن فضا رو گرفته بود . همین درگیر این چیزا بودم که نفهمیدم چطوری باد داشت منو میبرد . یه تیکه پارچه سیاه خیس بودم که بدو بدو میدویدم به سمت ویلا و میخندیدم . طوفانا تهران نهایت باد و گرد و خاکه که حتی گرد و خاکشم تهرانیه . اینجا میدونم این خیلی کوچولو بوده . البته آتیشمون مالید به کاکتوس چوب خشکم گیر نمیاد دیگه
دو تا مار دیدم یکیشون کوچیک بود یکیشون بزرگ تر و شبا کلی غورباغه میزنه بیرون از رودخونه . با مامانمم پینگ پنگ بازی کردیم .
خیلی وقته گیم نزدم :/
ظهر تگری زدم ولی خوابیدم و پاشدم خوب شدم . اینکه عادت کنم زود عادیه منظورم اینه برای دیلیت کردن یکی از ذهنم بیشتر از چند ساعت اذیت نمیشم و خب اون خیلی برام مهمه . حتی با اینکه کلا سه ماه حرف زدیم . درواقع همون قدر وابستگی دارم بهش که سه ماه پیش داشتم . برام مهم نیست میاد تو وب یا نه اون همه این چیزا رو شنیده . اینکه تصمیم بگیرم باهاش حرف نزنم یه چیز جدید بود . حتی میشه گفت لحظه ای با اینکه میدونم اشتباه بوده برای من حداقل . برای اون فکر کنم حتی بهتره ، فکرش آزاد میشه . مشکل اینه من به خودم ، کارام ، حرفام و رفتارام نگاه میکنم و برای اینکه نخواد باهام حرف بزنه بهش حق میدم . پس برام سواله چرا یه تایم گنده ای از روزشو برا چت کردن با من میذاشت . منظورم اینه من تا حالا تو زندگیم با یکی اندازه اون حرف نزدم . چه حسی داره یا برای چی اینکارا رو میکرد . حتی اگه نخوام باهاش حرف بزنم اینا رو میخوام بدونم . امیدوارم از رو مهربونی و دلسوزی نبوده باشه . باید همون روح وبلاگش میموندم و جلو نمیرفتم . الان معلوم نیست چی هستم . عاقبت هول بودن .
زیاد نوشتم امروز . حتی بازم دلم میخواد بنویسم . راجب همه چیز . مینویسم کم کم