My boring life

یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ 10:58

دوست دارم بخوابم . پنجره دیروز باز بود و وقتی طوفان اومد بارون وارد اتاقم شد تمام لباسا مسافرتم خیس شد . یه شلوار از بابام قرض گرفتم فعلا . صبح وضعیت خنده داری داشتم .

شب چند تا خواب دیدم . به خودم میگم باو الان اتفاق خاصی نیفتاده فقط با یه آدم ، دیگه حرف نمیزنی . قبلا هم نمیزدی چیزی عوض نشده . اصن اینکه با این آدم حرف نزنی به نفع خودته زیاد ازون تایپ آدمایی نبود که خوشت میاد ازشون . ولی ولی ولی ...

مشکل اینجاس سه ماهه این چیزا تو مغزمه دلم یه ور دیگس کلا . به همه چیزای مغزم میگه گوه نخورید و کار خودشو میکنه . دوستم میگه همین بهتره فقط تحمل کن بگذره این بهترین کاریه که کردی . این بهترین نیست . قطعا نیست . به هر حال اینجا جای چس نالس جلو خودمو نمیگیرم . ما واقعا دو تا دنیای متفاوت بودیم . جهان های ذهنی متفاوت . امیدوارم موفق و خوشبخت باشه . تگری زدن منم برا چیزی که هیچوقت نبوده امیدوارم تموم بشه . کاشکی اون چیزی که اون میخواد بودم ؟ کاشکی اونم اون چیزی که من میخواستم میبود . جفتمون لیاقت بهتری رو داشتیم .

pendar
کدهای وبلاگ