خیلی وقته روح نیستم دیگه . یعنی خیلی وقته از جمعیت و مراسم و آدما فرار نمیکنم و به غار تنهایی خودم که اتاقمه پناه نمیبرم . ولی کم کم حس میکنم دارم به همون بخش از زندگیم پناه میبرم که از مردم فراریه . دیروز تو تولد واقعا میخواستم ناپدید باشم .چون کیکو من گرفتم ، کادو رو من گرفتم ، آهنگا رو من با ضبط دفتر اوکی کردم و مراسمم هماهنگیش با من بود . برا همین همه ازم انتظار داشتن فعال باشم و یکم برقصم و فلان . راستش آخرین باری که لباسام انقدر روشن بود رو یادم نیست . ولی من رفتم کنار و فقط دست زدم . مسخره بنظر میومدم . ولی اونی که تولدش بود باهوشه . خیلی باهوشه و زیاد چیزی نگفت . دلم برا هم اتاقیم میسوزه گاهی حس میکنم باهاش خیلی بی رحمیم تو حرف زدن و مدل حرف زدنمون جالب نیست . بهش گفتم نره تو تراس سیگار بکشه فرقی نداره همین تو اتاق بکشه . با همین چیز ساده کلی خوشحال شد .
و اینم گفتم که زهرا اومد . خجالت میکشیدم و نتونستم درست خوشحال بودنمو نشون بدم دلم براش خیلی تنگ شده بود . حتی دو سه بار خواب دیدم اومده دفتر . کاشکی میتونستم بهتر نشون بدم احساسمو .
و آه وقتی راجب کارم میپرسن من همیشه مشغولم جدی ولی خروجی زیاد ندارم . کاشکی آنریل رو جدی تر کار میکردم . میپرسن تو این دو سال چیکار کردی نگم هرچی پروژه داشتم غیر این آخری چرت و پرت بوده .
آهان درمورد این آخری خیلی داستانش گنده تر از چیزی میشه که فکر میکردیم . احتمالا تبلیغشو سر جام جهانی ببینید تو سطح شهر . یه جورایی یه دنیا داریم میسازیم .
دلم میخواد ناپدید بشم . چند روزه این حسو دارم . به خودم سخت میگیرم .